اگر دل توان داشتن شاذمان * ندارى همه رنجت آيذ زيان « 1 »
بجوى و بياب و بپوش و بخور * ترا بهره اينست ازين رهگذر « 2 »
و بفرّ و بخت چنين اتابكى سلطان مغبوط عالمان شذ ، او در بزم و طرب و اتابك در رزم و تعب ، و چون بابتداى جهانگيرى اتابك دو تاختن كرده بوذ يكى بجانب آذربيجان و ديگر به طرف اصفاهان و دو ملك را از طمع ملك بمقرّ هلك رسانيذه « 3 » امرايى را كه در درج سركشى بوذند باستمالت بدست آورد و براى رشيد برداشت و بندگان خويش را بجاى ايشان بگماشت ، شست هفتاذ علم از بندگان خويش در مملكت نصب فرمود و هر يكى را بشهرى و ناحيتى نامزذ كرد باميذ آنك چون بندگان باشند فرزندان مرا از خصمان امان دهند ، خوذ سرهاى فرزندان در سر ايشان شذ و همان بندگان ملك بر فرزندان او و سلطان منغّص كردند و حكم ايشان بسبب اقطاع دارى از « 4 » ولايت و شهرها زايل كردند ، و هر بندهء بر طرفى فرمان روان شذ و از اطراف نظر بيگانگان در ملك افتاذ و نتايج آن بعد از وفات اتابك ظاهر شذ ، و اتابك اين بندگان را از نهب و غارت پارس و اموال آن نواحى ممكّن و محتشم و محترم كرد ، و چند بار بنفس نفيس خوذ بذان صوب حركت فرموذ و دو سه بار ركاب همايون خذاوند عالم سلطان اعظم برنجانيذ ، شعر :
f . 133 b
( منه رنج بر تن تو از بهر گنج * همه گنج دنيا نيرزذ برنج
نبايذ كزين گردش روزگار * ترا بهره كين آيذ و كارزار
ندانى كه چون پيشداور شوى * هر آن بر كه كارى همان بدروى ) « 5 »
( درختى كه كارى [ چو ] آيذ ببار * ببينى بويژه برش بر كنار
گرش بار خارست خوذ كشتهء * وگر پرنيانست خوذ رشتهء ) « 6 »
هامش
( 1 ) شه : جز از شادمانى مكن تا توان ( ص 546 س 26 )
( 2 ) ايضا ص 507 س 4
( 3 ) ر ك بص 332 ح 2 در سابق
( 4 ) ن ا : ا
( 5 ) ر ك بص 42 س 1 ، 2 ، 4 در سابق
( 6 ) شه ص 90 س 18 - 19