درين زمانهء بىحاصل آن پسر باذى * كه كار خويش نه از حاصل پذر سازذ
شذه مسخّر تو هفت چرخ و هفت اقليم * خذنگ حكم تو بر هر يكى گذر سازذ
شرمباذ اثير اخسيكتى را كه در مقابل اين سخن گفت
از براى خذاى خواجه مجير * كاروانهاى شعر من چه زنى
آن حقيقت سخت نامنصفى كرد و اگرچه شعر او و مجير در مدح بسيارست از ملالت مىانديشم اختصار اوليترست و شعر اثير بتعصّب مجير بيش از يك قصيده نمىآرم ، و اگرچه در فهرست شرط رفت كه در آخر ذكر هر سلطانى شعر خوذ بيارم درين مقام حماقت بوذى آوردن نياوردم ، اين يك قصيدهء اثير اخسيكتى در مدح سلطان ارسلان بيارم و بذكر سلطنت طغرل مشغول شوم ، قصيدهء اخسيكتى « 1 »
اى كمينگاه فلك ابروى تو * آب روى آفتاب از روى تو
جاى جانها گوشهء شپّوش تو * دام دلها حلقهء گيسوى تو
كرد خلقى را چو غنچه چشمبند * يك فسون از نرگس جاذوى تو
كس ندانذ تا چه تركى مىروذ * با « 2 » جهان از طرّهء هندوى تو
ز آتش دل پيه چشمم آب گشت * چربشم اينست در پهلوى تو
رنگكى دارذ بهشت امّا دماغ * برنتابذ ياذ « 3 » او بىبوى تو f . 129 b
چون برابر گونهء باشذ بجهد * ملك هردو عالم و يك موى تو
سوى خوذ مىخوانيم يك ره بگوى * تا كذامين سوست آخر سوى تو
بر سر كوى غمت بر تا اثير * هاى و هويى مىزنذ بر بوى تو
كم نگردذ رونق حسن تو هيچ * گر بيفزايذ سگى در كوى تو
نيستم نوميذ كآخر عدل شاه * بركشذ گوش دلى بذگوى تو
شهريارى كآسمانش بنده گشت
هامش
( 1 ) ديوان اثير نسخهء برتش ميوزيم( Or . 268 , ff . 75 a - 77 b )( 2 ) ن ا : با
( 3 ) ن ا : ياذ