تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
قدر تو از راه استقلال خوذ * هردو عالم را به هيچ انگاشته f . 131 a بر نگين خاتم پيروزه رنگ * نيست الّا نام تو بنگاشته خصم كو يك قطره از درياى تست * لقمهء تيغ نهنگ‌آساى تست داذ قربت خسرو اعظم مرا * بركشيذ از جملهء عالم مرا چون ملك بر چرخ گردان كرد جاى * راى سلطان بنى آدم مرا عقل كل در ماجراى غيب داشت * بر طفيل مدح او محرم مرا آفتاب راى او برجى گزيذ * از وراى گنبذ اعظم مرا بخت مهمان‌دار از صدر بقا * مرحباها مىزنذ هردم مرا تا قيامت پردهء احسان او * كرد متوارى ز چشم غم مرا دفتر من چون بمدحش ابلقست * كم نيايذ اشهب و ادهم مرا گرچه با مهر قبول شهريار * حلقه در گوشست ملك جم مرا فتنهء آنم كه پيش تخت شاه * چون برآرم « 1 » اطلس معلم مرا تا مرا سوداى مدحش در سرست * همچو تيغم يك زبان پرگوهرست خسروا دولت قرين باذا ترا * بارگه چرخ برين باذا ترا هرچ در نه حلقهء افلاك هست * تا ابد زير نگين باذا ترا عقل كلّى در ميان حلّ و عقد * قهرمانى پيش‌بين باذا ترا پاسبان و نوبتى بر بام و در * راى هند و خان چين باذا ترا سايه‌بان فتح يعنى باز چتر * شهپر روح الامين باذا ترا f . 131 b گرچه آبى نيست در مغز عدوت * مشرب شمشير كين باذا ترا تا بحشر آن خنجر هندو نسب * پاسبان ملك و دين باذا ترا تا بوذ گرد آخر گردون بپاى * رخش دولت زير زين باذا ترا كمترين ملكى كه در فرمان بوذ * عرصهء روى زمين باذا ترا
هامش
( 1 ) ن‌د : آرد ، معنى اين بيت واضح نشد