قدر تو از راه استقلال خوذ * هردو عالم را به هيچ انگاشته
f . 131 a بر نگين خاتم پيروزه رنگ * نيست الّا نام تو بنگاشته
خصم كو يك قطره از درياى تست * لقمهء تيغ نهنگآساى تست
داذ قربت خسرو اعظم مرا * بركشيذ از جملهء عالم مرا
چون ملك بر چرخ گردان كرد جاى * راى سلطان بنى آدم مرا
عقل كل در ماجراى غيب داشت * بر طفيل مدح او محرم مرا
آفتاب راى او برجى گزيذ * از وراى گنبذ اعظم مرا
بخت مهماندار از صدر بقا * مرحباها مىزنذ هردم مرا
تا قيامت پردهء احسان او * كرد متوارى ز چشم غم مرا
دفتر من چون بمدحش ابلقست * كم نيايذ اشهب و ادهم مرا
گرچه با مهر قبول شهريار * حلقه در گوشست ملك جم مرا
فتنهء آنم كه پيش تخت شاه * چون برآرم « 1 » اطلس معلم مرا
تا مرا سوداى مدحش در سرست * همچو تيغم يك زبان پرگوهرست
خسروا دولت قرين باذا ترا * بارگه چرخ برين باذا ترا
هرچ در نه حلقهء افلاك هست * تا ابد زير نگين باذا ترا
عقل كلّى در ميان حلّ و عقد * قهرمانى پيشبين باذا ترا
پاسبان و نوبتى بر بام و در * راى هند و خان چين باذا ترا
سايهبان فتح يعنى باز چتر * شهپر روح الامين باذا ترا
f . 131 b گرچه آبى نيست در مغز عدوت * مشرب شمشير كين باذا ترا
تا بحشر آن خنجر هندو نسب * پاسبان ملك و دين باذا ترا
تا بوذ گرد آخر گردون بپاى * رخش دولت زير زين باذا ترا
كمترين ملكى كه در فرمان بوذ * عرصهء روى زمين باذا ترا
هامش
( 1 ) ند : آرد ، معنى اين بيت واضح نشد