فتح زايذ ز سر تيغ تو و جان عدوت * از پى آنك عدو ماذه و تيغ تو نرست
بده انصاف كه انصاف جهان از تو برند * كيست جز تو كه سزاوار كلاه و كمرست
اينت معجز كه ترا سى و سه سالست و ز قدر * از بن سى و دو دندان فلكت پى سپرست
كامران كام كه ملك از سر كلك تو بپاست * دير زى دير كه شمشير تو دين را سپرست
عاجزم از تو و مدح تو همين مىگويم * توى آن خضر كت اسكندر ثانى پذرست
تا قرار كرهء خاك بوذ بر سر آب * تا مدار فلك آينهگون بر مدرست
دولتت را شرف و مرتبتى باذ چنان * كه برون مانده ز انديشه و وهم بشرست
باذ در بندگى و طاعت تو هر ملكى * كه درين دايره نامش ببزرگى سمرست
بشنو از بنده مجير اين سخن بازپسين * اى كه لفظ شكرين تو سراسر غررست
بر زمين عدل عمر كن كى زمين دار فناست * وز جهان نام نكو بر كه جهان برگذرست
اين قصيده مجير در مدح پاذشاه شهيد قزل ارسلان گفت « 1 »
دلى كه تحفهء تو جان مختصر « 2 » سازذ * بسا كه قوت خوذ از گوشهء جگر سازذ
هامش
( 1 ) ر ك بديوان مجير نسخهء اكسفوردff . 17 a - 18 a( 2 ) ن ا : محتصر