تا خط و عارض خوبان ختن را بصفت * چون دل مؤمن و چون سينهء كافر گيرند
عزّ و اقبال تو و اعظم اتابك بجهان * باذ چندانكه دم صور بدم درگيرند
امر و نهى تو چنان باذ كه بر روى زمين * خسروانرا همه مأمور و مسخّر گيرند
در تو كعبهء اوميذ خلايق باذا * تا همه خلق جهان حلقهء آن درگيرند
اين قصيده در مدح اتابك پهلوان گفت
دور بس خرّم و موسم ز همه خوبترست * عيد فطرست كه عالم همه با زيب و فرست
باز در مهد شرف كوكبهء عيد رسيذ * مركب عشرت و شاذى و طرب بر اثرست
شاهد عيد كه آن را مه نو ميخوانند * كرده هر هفت بذين طارم شش روزه درست
ختلى چرخ كهن يا رب نو نعل چراست * گر مه روزه نه اندر تك و تاز سفرست
يا رب اين عيد چه با راحت و شاذى روزيست * خهخه اين فصل چه ميمون « 1 » و مبارك نظرست
عيد و گل هردو رسيذند بهم از ره دور * در جهان ز آمذن عيد و گل اكنون خبرست
موسمى سخت خوش است الحق و عيشى بنواست * كه گل و جام ميش « 2 » پيشكشى ما حضرست
هامش
( 1 ) ن ا : ميمون
( 2 ) ن ا : بيش