تا قضا و قدر از عزمش يك ناخن نيست « 1 » * عزم بين [ عزم ] كه هم دست قضا و قدرست
در جهان همّت او تنگ نشست از پى آنك * همّتش سخت بزرگست و جهان مختصرست
صاعقه گر حذرى مىكنذ از هيبت او * بده انصاف درين باب كه جاى حذرست
فرّ او بين و مشو شيفتهء پرّ هماى * كان كله گوشه بسايه به از آن بال و پرست
هر مثالى كه نه القوّة للّه بر اوست * حكم آن در همه آفاق هبا و هدرست
گرد ميدان ورا « 2 » خاصيتى خاست چنانك * در هر آن ديذه كه بنشست « 3 » شفاى بصرست
زه زهى شاه جهانبخش كه در نوبت تو * عدل را چاشنى و سكّهء عهد عمرست
پيش آن دست كه دايم فلكش بوسه دهذ * ابر معزول و خزان مفلس و كان كمخطرست
هر سرى كان مثلا بر خط فرمان تو نيست * قلمآسا ببر آن سر كه درو درد سرست
سگ بهست از من اگر خصم ترا سگ خوانم f . 127 b * ز آنك در مذهب من خصم تو از سگ بترست
شه و شهزاذه بسىاند درين عهد و ليك * خسروا تو دگرى كار تو چيزى دگرست
چرخ در كار تو چون تيز نظر كرد چگفت * كى بوذ غم پذرى را كش ازين سان پسرست
هامش
( 1 ) ن ا : نيست
( 2 ) ن ا : او را
( 3 ) ن ا : بنشست