تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
جام هم‌رنگ سحر به بوذ اكنون كى بباغ * پيك گل بر همه آفاق نسيم سحرست گرچه من مى نخورم هر شبى از خون دلم * پر ز مى ساغر سر زير فلك تا بسرست f . 127 a بر دلم هر دمى از عشق گره بر گرهست * بر درم هر شبى از فتنه حشر در حشرست گفت با يار دلم جان ببر و بوسه « 1 » بيار * خوش بخنديذ لبش گفت كنون از كه درست خون نكردم كه به خون جگرش داشته‌ام * پس چرا بىسببى خونم ازو در جگرست نام كردم لب او را شكر اين نيك نرفت * حقّهء مرهم دلهاست چه جاى شكرست گل قبا چاك زنذ هر سحرى در غم او * گرچه در حسن كله‌دارى گل معتبرست دست بيداذ برآورد و من اينجا كه منم * فارغم زين همه چون شاه جهان داذگرست ملك المشرق و المغرب شاهى كه ازو * فتنه خوش خفته و بيداذ ز عالم بدرست اوست آن شاه كه از معتكفان در او * اوّل اقبال و دوم فتح و سديگر ظفرست قرّة العين اتابك ملكى شيردلى * كآتش هاويه از هيبت او يك شررست پهلوانيست كه پهلوى ستم لاغر ازوست * تاج‌بخشيست كه در تاج معالى گهرست
هامش
( 1 ) ن ا : بوسهء
راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 320 | محمد بن علي بن سليمان الراوندي / محمد اقبال