جام همرنگ سحر به بوذ اكنون كى بباغ * پيك گل بر همه آفاق نسيم سحرست
گرچه من مى نخورم هر شبى از خون دلم * پر ز مى ساغر سر زير فلك تا بسرست
f . 127 a بر دلم هر دمى از عشق گره بر گرهست * بر درم هر شبى از فتنه حشر در حشرست
گفت با يار دلم جان ببر و بوسه « 1 » بيار * خوش بخنديذ لبش گفت كنون از كه درست
خون نكردم كه به خون جگرش داشتهام * پس چرا بىسببى خونم ازو در جگرست
نام كردم لب او را شكر اين نيك نرفت * حقّهء مرهم دلهاست چه جاى شكرست
گل قبا چاك زنذ هر سحرى در غم او * گرچه در حسن كلهدارى گل معتبرست
دست بيداذ برآورد و من اينجا كه منم * فارغم زين همه چون شاه جهان داذگرست
ملك المشرق و المغرب شاهى كه ازو * فتنه خوش خفته و بيداذ ز عالم بدرست
اوست آن شاه كه از معتكفان در او * اوّل اقبال و دوم فتح و سديگر ظفرست
قرّة العين اتابك ملكى شيردلى * كآتش هاويه از هيبت او يك شررست
پهلوانيست كه پهلوى ستم لاغر ازوست * تاجبخشيست كه در تاج معالى گهرست
هامش
( 1 ) ن ا : بوسهء