حملهء را ز تو صذ لشكر دارا شمرند * وقفهء را ز تو صذ سد سكندر گيرند
رايت سرخ ترا كافسر فتح و ظفرست * مايهء نصرت و پيرايهء لشكر گيرند
فضلا در صفت مدح تو اشعار مجير * به « 1 » ز درج گهر و درج مسطّر گيرند
رقمش طرفهتر از صورت مانى دانند * سخنش خوبتر از صنعت آزر گيرند
پيش طبع وى و دست تو بزرگان عراق * هم سخا هم سخن خلق مزوّر گيرند
شعر « 2 » او نسبت و نام از تو و مدح تو گرفت * گرچه نام از پذر خويش و ز ماذر گيرند
خسروا تاجدها موكب نوروز رسيذ * كه جهانرا همه در لاله و عبهر گيرند
f . 126 b بس نماندست كه بر دامن كشت و لب جوى * سبزه و بيذ به كف ناوك و خنجر گيرند
رطلها از مى آسوذه لبالب خواهند * جامها در زر و فيروزه سراسر گيرند
بزم نوروز بساز و مى آسوذه بخواه * تا ببزم تو همه باذه « 3 » مقطّر گيرند
برخور از بخت جوان روز نو و دولت نو * آن به امروز كه جام مى و ساغر گيرند
تا بتان گرد سمن « 4 » دام ز عنبر سازند * تا مهان روز طرب زلف چو عنبر گيرند
هامش
( 1 ) ن ا : به
( 2 ) اينجا يك واو زايد است
( 3 ) ن ا : باذهء
( 4 ) ن ا : سمند