دست شمشير ورا از قبل نصرت حق * ذو الفقار دگر و حيدر ديگر « 1 » گيرند
بيضهء شرع مسلّم بوذ از فتنهء چرخ * تا ورا روز وغا نايب حيدر گيرند
پيش آن دست كه خورشيذ فلك ذرّهء اوست * هستى عالم شش گوشه « 2 » محقّر گيرند
مىسگالند دو دستش كى بيك بخشش گرم * تر و خشك همه آفاق ز ره برگيرند
جود مرده ز دلش زنده شذ و شايذ اگر * دم عيسى و دل شاه برابر گيرند
نفحهء عدل ورا بوى بغزنين يابند * صدمهء تيغ ورا راه بكشمر گيرند
سلطنت را جز ازو واسطة العقد كجاست * كه بذو مملكت و افسر سنجر گيرند
پذر اسكندر ثانى و براذر سلطان * اصل شاهان ز پذر يا ز براذر گيرند
خسروا عدل تو جاييست كه در خطّهء ملك * طغرل و باز بدرّاج و كبوتر گيرند
گر كمندى كنذ از راى رفيع تو فلك * بخم او همه خورشيذ منوّر گيرند
عقل كل ذات تو آمذ كه برتبت بر او * نه فلك را همه اجزاى مبتّر گيرند
اندر آن روز كه گردان وغا در صف كين * نالهء كوس به از نالهء مزهر گيرند
هامش
( 1 ) ن ا : دركر
( 2 ) ن ا : كوشهء