چون بذ و نيك جهان جمله فراموش كنند * باذه بر ياذ كف شاه مظفّر گيرند
نصرة الدّين عضد الدّولة محمّد كه ازو * ساكنان فلكى مرتبه « 1 » و فر گيرند
پهلوان خسرو منصور كه با قدرت او * آسمان را سزذ ار عاجز و مضطر گيرند
آنك با حشمت او كم ز كم آيذ كه عقد * هر حسابى كه ز كيخسرو و نوذر گيرند
قطرهء را ز كفش قلزم و جيحون سازند * گوشهء را ز دلش گنبذ اخضر گيرند
درگه دولت و سرچشمهء اقبال ورا f . 125 b * عاقلان پاكتر از طوبى و كوثر گيرند
چاكر لفظ خوش و بندهء طبع گش اوست * هرچ نام از طرف ششتر و عسكر گيرند
با كف دست وى از نار سمن رويانند * با تف تيغ وى از آب سمندر گيرند
خسروان نام شريفش همه بر ديذه نهند * قدسبان نامهء فتحش همه دربر گيرند
پرچم خنگ وى از طرّهء حورا سازند * بيرق رمح وى از كلّهء قيصر گيرند
نه فلك ز آرزؤ طوق سمندش « 2 » همه شب * خويشتن تا بسحر در زر و زيور گيرند
بر فلك انجم از آن چون ورق و زر شذهاند * تا ورقهاى مديحش همه در زر گيرند
هامش
( 1 ) ن ا : مرتبهء
( 2 ) ن ا : سمندس