ور نشينذ پس آن پرده نه بىخردگيست * كه زنست او و زنانرا پس پرده وطنست
صدر او را بضرورت كرهء خاكى جاست * يوسفى را ز حسد هفده نبهره ثمنست
شاذ باش اى شه قايمكش غازى كه ترا * قاعدهء « 1 » لطف و كرم از كرم ذو المننست
مشترى هر سحر از منبر شش پايهء خويش * در ثناى تو زحل خشم و ملايك وطنست
تو اگر جهد كنى ور نكنى تاج دهى * رستم ار تيغ زنذ ور نزنذ تهمتنست
سايه در دزدذ از بيم تو خورشيذ فلك * كه بمعنى همه تن تيغ و به صورت مجنست « 2 »
آخر از پوست برون آمذ و بىزرق بزيست * با « 3 » تو اين چرخ تهى مغز كه پر زرق و فنست
مرد و زن را ز زمانه كرمت داذ خلاص * هم علىرغم زمانه كه نه مرد و نه زنست
خسروا باذه ده امروز كه در سايهء سرو * باذه بر كار طرب داشت « 4 » تر از تار زنست
رطل دلوست پر از آب طرب ليك از كه * از كف يوسف رويى كه خمش در ذقنست
مست برخاسته تركى كه سپهرش هندوست * خواب ناكرده بتى كش كه دل خاصان شمنست
روز نو باذه كهن خواه كه در مذهب عيش * رونق روز نو از جام شراب كهنست
هامش
( 1 ) تلفّظ : قاعدى ( بوقف ياء ) و له نظاير فى الاشعار
( 2 ) ن ا : محنست
( 3 ) ن ا : تا
( 4 ) كذا