از سر تيغ بنفشه رنگ سواران * خاك همه شكل لالهزار گرفته
صدمهء سمّ سمند وقت دويذن * چشمهء خورشيذ در غبار گرفته
شاه بقلب اندر ايستاذه چو حيدر * تيغ به كف همچو ذو الفقار گرفته
فتح و ظفر در ركاب شاه مظفّر * رفته و فتراكش استوار گرفته
خنجر او لالهاى سرخ نموذه * دشمن او نالهاى زار گرفته
f . 124 a بوذ دل بيستون ز هيبت تيغش * خون « 1 » چو دل دانهاى نار گرفته
پيش بارثنگ بوذ و قلزم خونخوار * راه بذو شاه ره گذار گرفته
بر در كرمانشهان كباب ددان بوذ * از جگر خصم دل فگار گرفته
كاسهء پر خون ميان معركه كرگس * از سر شاهان نامدار گرفته
از در شبديز تا بحدّ بخارا * از سر خون عدو بخار گرفته
خصم بكوشيذ تا بجان و پس از عجز * هم دلش از جان سوگوار گرفته
حاصل كارش همان كه تيغ غلامى * هست ز خون دلش نگار گرفته
او شذه تا دوزخ و براذر ناكس * مانده و لكن اسير و خوار گرفته
دير زى اى خسروى كه نطفهء پاكت * هست ز فتح و ظفر شعار گرفته
اين همه ز اقبال و فرّ تست كه اوراست * دايهء اقبال در كنار گرفته
اى كه گل تازه رستت از چمن جان * نه چو گل از طرف جويبار گرفته
يافته محمود جاى « 2 » سنجر و محمود * ملك دو شاه بزرگوار گرفته
58 شاه ابو بكر را سعادت كلّى * همچو ابو بكر يار غار گرفته
باز صعود فلك مظفّر دين را * در كنف بخت سازگار گرفته
شاه قزل ارسلان كه از دل او هست * هشت فلك لطف و كان يسار گرفته
آنك سر تيغ اوست در صف مردى * قاعدهء برق سيل بار گرفته
تافته چون آفتاب ذات تو وز تو * پرتو اقبال هر چهار گرفته
تو چو محمّد نشسته در حرم ملك * و آنگه ازين چارچار يار 59 گرفته
تا كه بوذ آب و نار عمر تو باذا * چشم و دل خصمت آب و نار گرفته
هامش
( 1 ) ن ا : جون
( 2 ) ن ا اينجا يك واو زايد دارد