عقل مرا كو ز جام عشق تو مستست * بىلب ميگون « 1 » تو خمار گرفته
تو نهاى اندر ميان و من ز غم تو * خون دل و ديذه در كنار گرفته
داذه مرا روزگار غصّه و با من * فرقت تو رنگ روزگار گرفته
جور مكن زينهار بر دل آنكوست * دامن عشقت بزينهار گرفته
اى گل صذ برگ تو بيك شكن مشك * چون من شوريذهدل هزار گرفته
من چو نثار اوفتاذه زير پى غم * وز نم چشمم جهان نثار گرفته
ديذهء من دايما ز اشكفشانى * قاعدهء ابر نوبهار گرفته
روى تو در دلبرى و ديذهگشايى * عادت انصاف شهريار گرفته
سايهء حق بلمظفّر آنك ز تيغش * هست جهان صذ ره اعتبار گرفته
شاه جهان ارسلان كه در چمن ملك * آمذ ازو شاخ « 2 » فتح بار گرفته
آنك ز تأثير « 3 » عدل اوست درين دور * مور مكان در دهان مار گرفته
سايهء چترش « 4 » كه حاملست بصذ فتح * ملك جهان آفتابوار گرفته
گنبذ گردون لقب شكوه و لطافت * از دل او روز بزم و بار گرفته
آمذه چترش محكّ و عالم صرّاف * نقد ظفر را ازو عيار گرفته
f . 123 b كرده شمار جهان زمانه پس اوّل * دشمن او را در آن شمار « 5 » گرفته
موج كف زرفشان او گه بخشش * شه ره اين سقف زرنگار گرفته
فتنهء مدبر ز بيم سلطنت اوست * گوشهء عزلت باضطرار گرفته
خطبه و سكّه ز نام و كنيت عاليش * مايه و قانون افتخار گرفته
دولت او تاج و تخت طغرل و محمود * در كنف شاه كامگار گرفته
بسته گشاى جهان سكندر ثانى * كوست جهان جمله آشكار گرفته
اعظم اتابك كه شش جهات جهانرا * همّت او هست در جوار گرفته
آنك ز يك نفحهء نسيم جلالش * هست خزان شيوهء بهار گرفته
خدمت قيصر قبول كرده باكراه * باج خطا خان به اختيار گرفته
دشمن او گرچه در جهان فراخست * هست اجلش تنگ در حصار گرفته
هامش
( 1 ) ن ا : ميگون ؟ ؟ ؟
( 2 ) ن ا : ساخ
( 3 ) ن ا : تاثير
( 4 ) ن ا : جترس
( 5 ) ن ا : سمار