از سر تيغش كه هست شعلهء خورشيذ * سينهء بذخواه او شرار گرفته
اى به تو بازوى شرع گشته قوى حال * وى به تو بنياذ دين قرار گرفته
نام تو ناموس اهل شرك شكسته * نامهء تو ملك قندهار گرفته
هرچ فلك را نموذه مشكل و آسان * تيغ فلك صولت تو خوار گرفته
خسرو كرمان ز تو بكام رسيذه * ملك بىاندوه و انتظار گرفته
وز نظر رحمتت ملوك زمانه * ملك خوذ و خانهء تبار گرفته
شرع ز تو فربهست و دين ز تو بر پاى * اى ز تو شخص ستم نهار گرفته
آب جهان روشن از تو گشت كى دارى * ملك بشمشير آبدار گرفته
حاكم عالم توى و هركه جز از تست * نيست بجز ملك مستعار گرفته « 1 »
هست درت كعبهء كه هركه ازو رفت * منبر بگذاشتست و دار گرفته
و آنك گرفت او ركابت از همه عالم * هست گل تر بجاى خار گرفته
گر سگ ابخاز سر ز حكم تو برتافت * هست برو راه اعتذار گرفته
آن ز خرى ميكنذ نه از ره دانش * اى تو كم خصم نابكار گرفته
گرنه خرست او چراست سمّ خرى را * در گهر و درّ شاهوار گرفته
هست اميذم بفضل حق كه ببينم * لشكر منصورت آن ديار گرفته
نعرهء اللّه اكبر از در ابخاز * تا بدر روم و زنگبار گرفته
چشم تو روشن بپهلوان جهان كوست * رتبت چرخ سبك مدار گرفته
آن شه دريا سخا كه از دل او هست * كوه احد مايهء وقار گرفته
رايت او با ظفر وفاق نموذه * نسبت او بر فلك فخار گرفته
ياذ كفش بر سپهر زهرهء مطرب * باذهء نوشين هزار بار گرفته
ملك عراق از سر بلارك تيزش * سيرت ارثنگ و نوبهار گرفته
از فزع تاختنش بر در شبديز * روز بذانديش رنگ قار گرفته
57 اينت عجب زان زمان كه در صف هيجا * بوذ عدو ساز كارزار گرفته
خسرو گردون ز عجز مانده پياذه * عرصهء روى زمين سوار گرفته
هامش
( 1 ) در ند بعد ازين آن دو بيت است كه در صفحهء 20 ( س 7 - 8 ) در سابق گذشت