بهر آحاد وشاقان تو از شكل هلال * نقره خنگ چرخ را زين زرّ اندون كردهاند
زبدهء فطرت توى وين حشوها ما دون تست * وز براى خدمتت ابداع ما دون كردهاند
خسروا اين بلعجبكاران چرخ مهرهباز * حقّهء جانم « 1 » به خون ناب « 1 » مشحون كردهاند
گاهم از بزم تو همچون جرعه دور انداختند * گاه بىصدر توم چون باذه مطعون كردهاند
كوه غم حاشاك بر دل بسته « 2 » اندم لاجرم * پاى « 3 » مال و خاك بر فرقم چو هامون كردهاند
بازخر « 4 » خون مجير از دلو و حوت چرخ از آنك * يوسف بخت ورا در چاه مسجون كردهاند
با « 5 » خرذ دانذ كه زير هفت « 6 » سقف آبگون * چار ديوار حيوة از طين مسنون كردهاند
سرمهء چشم ملايك خاك درگاه تو باذ f . 123 a * اى كه از نام تو رجم ديو ملعون كردهاند
فارغم ز آمين چو مىدانم كه طوّافان عرش * استجابت با دعاى بنده مقرون كردهاند
در مدح سلطان و اتابك گويذ « 7 »
اى رخ تو رنگ نوبهار گرفته « 8 » * بر رخ تو نيكوى قرار گرفته
طرّهء تو عقل را بطيره ببرده * غمزهء تو فتنه را شكار گرفته
هامش
( 1 - 1 ) ن ا : به خون ناب
( 2 ) ن ا : بسه ؟ ؟ ؟
( 3 ) ن ا : پاى
( 4 ) ن ا : بار حر
( 5 ) ند : تا
( 6 ) ن ا : هفت ؟ ؟ ؟
( 7 ) ديوان مجير در اكسفوردff . 13 a - 15 b( 8 ) ن ا در همهجاى : گرفته ؟ ؟ ؟