كبير نصرة الدّنيا و الدّين و امير اسفهسلار مظفّر الدّين قزل ارسلان همانجا بوذند و ترتيب آن مىكردند كه ديگر روز سلطان با جمله لشكر بولايت ابخازى روذ كه سه منزل بوذ تا بولايت او ، سلطان رنجور شذ و سه روز توقّف كردند تماثلى پديذ نمىآمذ و توقّف برنمىتافت ، سلطان را بجانب قلعهء كيليا ترتيب كردند با والدهءش ، و خواجه و جماعت اصحاب بلشكر جمله « 1 » بتاختن ابخازى رفتند ، رنجورى سلطان دراز كشيذ و از قلعهء كيليا با دون « 2 » آمذ و همچنان رنجور بوذ ، و بعد از مدّت چهل روز بكنار ارس آمذ و وباى در لشكر افتاذ كى از صذ تن يكى درست نماند و بسيار خلايق در آن وباى هلاك شذند ، و سلطان رنجور از كنار ارس بنخجوان آمذ و بقاياى رنجوران در راه و نخجوان فروشذند ، و اتابك اعظم در مقابل ملك ابخاز با لشكرى بىقياس و شاه ارمن « 3 » در خدمت
f . 121 a
فروذ آمذ ، ابخازى پناه با بيشه و كوه داذه بوذ و قوّت مقاومت نداشت و لشكر اسلام را در آن مضيق راه نبوذ عاقبت آقشهر كه ابخازى بنا نهاذه بوذ شهرى معظم بغارتيذند و بسوزانيذند و ولايت خراب كردند و بنخجوان آمذند ، سلطان مدّت پنجاه روز بنخجوان بوذ با شاه ارمن و امراى ديگر خلعت پوشيذند آنگاه بجانب همذان حركت فرموذ ، چون بتبريز رسيذ خبر وفات والدهء سلطان آوردند از نخجوان ، سلطانرا اعلام نكردند تا بهمذان آمذ آنگاه تعزيت سخت بداشت ، و پندارى نظام آن دولت و قوام آن مملكت بذان خاتون سعيده بوذ كى ديندار و نيكوكار و ترسگار بوذ و تربيت علما و صدقات و صلات بزهّاد فرستاذن پيشه و سيرت او بوذ ، و از جمله حركات پسنديذه كى كرد آن بوذ كى چون سلطان را بآذربيجان مىبرد خواجه امام شيخ الاسلام ظهير الدّين البلخى را كه مقدّم و محترم و مقتدا و پيشواى همه همذان بوذ فرموذ كه ما را رغبتست
هامش
( 1 ) ن ا : حمله
( 2 ) كذا ضبط فى الاصل ، ياقوت : دوين ،
( 3 ) مقصود ناصر الدّين سكمان صاحب خلاط است ،