نگر تا ننازى ببخت بلند * چو ايمن شوى دور باش از گزند
( كه اينروزگار خوشى بگذرذ * زمانه نفس را همى بشمرذ
چنينست گيهان پر از درد و رنج * چه نازى بتاج و چه يازى بگنج ) « 1 »
كچون بگذرذ بر سرت روزگار * ز تو نام نيكو بوذ ياذگار
چه پيچى همى خيره در بند آز * چو دانى كه ايذر نمانى دراز « 2 »
هنر جوى و تيمار بيشى مخور * كه گيتى سپنجست و ما برگذر « 3 »
شهر رى و ولايت مسلّم شذ و سلطان عالم از خرّقان سوى رى آمذ و قلعه خراب فرموذ و رى بر امير حاجب كبير نصرة الدّين پهلوان نامزذ [ كرد ] و كارها استقامت گرفت و سلطان چند روز برى بر تخت نشست ، شعر « 4 »
بفرّختر زمان شاه جوان بخت * بدار الملك رى بنشست بر تخت « 5 »
جهانرا از عمارت داذ يارى * ولايت را ز فتنه رستگارى
چو از شغل ولايت باز پيوست * دگرباره بنوش و ناز پيوست
شكار و عيش كردى شام و شبگير * نبوذى يك زمان بىجام و نخچير
و عمر على بار در دست موكّلان ببند بماند سه سال تا آنگه كه وفات يافت و معين ساوى خلاص جست امّا بر عقب درگذشت 56 ، و در آخر سنهء خمس و ستّين [ و خمس ماية ] سلطان از ساوه باصفهان آمذ و اتابك اعظم و امير حاجب كبير پهلوان و امير اسفهسلار مظفّر الدّين قزل ارسلان و والدهء سلطان جمله با اصفهان امذند و خواجه جلال الدّين قوام الدّين « 6 » باصفهان وزير شذ و دوات پيش او نهاذند و بمحلّت تيماورد « 7 » در سراى پذر مىبوذ ، حكمت : ليكن غرضك فى اتّخاذ الوزرآء و اصطناع النّصحآء
هامش
( 1 ) شه ص 1796 س 18 - 19
( 2 ) ايضا ص 1655 س 23
( 3 ) ايضا ص 1661 س 9
( 4 ) از خسرو شيرين نظامى در « نشستن خسرو بر تخت پادشاهى » ( خمسه طبع طهران ص 83 )
( 5 ) خمسه : بدار الملك خود شد بر سر تخت
( 6 ) هو جلال الدّين بن القوام الدّركزينى ( زن ص 301 )
( 7 ) كذا فى جت ، ن ا :
بماورد ؟ ؟ ؟ ، ر ك به ص 290 ح 7 در سابق