اگر كار بنديذ پند مرا * سخن گفتن سوذمند مرا
ز شاهان داننده يابيذ گنج * كسى را نديذم ز دانش برنج
سلطان و اتابك و امرا بر عقب ايشان برى آمذند ، اينانج سوى گرگان شذ كه جاى صلح نگذاشته بوذ ، و سلطان آن زمستان برى مقام كرد و بفصل بهار در سنهء ثلث و ستّين [ و خمس ماية ] بنعل بندان آمذ بنزديك مشهد و اتابك بآذربيجان رفت ، و در زمستان اين سال بساوه آمذ و عمر على بار به حكم احكام قلعه و ايالت رى باذ طغيان بذو راه برد و هوس
f . 119 b
عصيان در سر گرفت و در امضاى امثلهء اتابكى تهاون مىكرد و محالات مىگفت ، حكمت : لا تحاجّ سلطانك و لا تلاجّ اخوانك فمن حاجّ سلطانه قهر و من لاجّ اخوانه هجر « 1 » ، شعر :
هرك با شاه حجّت آغازذ * يا لجاج براذر اندازذ
قهر و خذلان براى خوذ طلبذ * هجر و حرمان نصيب خوذ سازذ
سلطان عالم بنوعى كه او بذان مغرور شذ او را بفريفت و به حضرت خواند ، چون بساوه رسيذ روز ديگر در حضرت سلطان بسراى ديلمان خلوت ساخت در كوشك كه بسلطان معروفست ، مثل : اذا قلّت العقول كثرت الفضول « 2 » ، شعر « 3 »
دل و مغز مردم دو مير تناند * دگر آلت تن ورا جوشناند « 4 »
چو مغز و دل مردم آلوذه شذ * بنوميذى آن راى پالوذه شذ
بذان تن در آلوذه گردذ روان * سپه چون بوذ شاذ بىپهلوان
چو روشن نباشذش بپراگنذ * تن بىروان را به خاك افگنذ
سلطان او را و معين ساوى را كه مستوفى بوذ هم در آن كوشك بفرموذ گرفتن ، و چون هردو را موقوف كردند بنه و خزانه و خيل خانه بغارتيذند و استيفا بخواجه عزيز الدّين داذند و او در آن وقت نايب بوذ ، و
هامش
( 1 ) فقf . 11 b( 2 ) ايضاf . 4 b( 3 ) شه ص 1456 س 2 - 5
( 4 ) شه :دل و مغز مردم دو شاه تناند * دگر آلت از تن سپاه تناند