رسيذند ، و پيش ازين اينانج ساوه و جرباذقان و نانى كه بيرون از رى داشت بازمىگذاشت تا سلطان برو دلخوش كنذ و رى تنها برو مقرّر باشذ ، چون خبر وفات گردبازو بذو رسيذ از قول باز آمذ و ساوه و جرباذقان و نانهاى افزونى خواست ، و رسول او را مستخفّ بازگردانيذند و هيچ التماسى باجابت مقرون نكردند « 1 » ، و جواب اين بوذ كه اگر به خدمت سلطان آيذ بنانى كه سلطان دهذ قناعت بايذ كرد اگرنه سزا بيابذ ، شعر :
گر از كس دل شاه كين آورذ * همه رخنه در داذ و دين آورذ « 2 »
گنهكار باشذ تن زيردست * مگر مردم نيك و يزدانپرست « 3 »
كسى باشذ از بخت پيروز و شاذ * كه باشذ هميشه دلش پر ز داذ
ندانى كه مردان پيمان شكن * ستوذه نباشند بر انجمن
( بزرگ آنكسى كو بگفتار راست * زبانرا بياراست و كژّى نخواست
نهذ تخت خشنوذى اندر جهان * بيابذ بداذ آفرين از مهان ) « 4 »
و روز سهشنبه هفتم ماه رجب [ سنة 561 ] والدهء سلطان و امير سپاه سلار كبير مظفّر الدّولة و الدّين قزل ارسلان « 5 » از لشكرگاه حركت فرموذند بر عزيمت نخجوان و به بالاى طهران فروذ آمذند ، و روز سهشنبه پانزدهم
f . 119 a
ماه رجب سنة احدى و ستّين [ و خمس ماية ] اتابك اعظم و امراى دولت بجانب فيروزكوه رفتند و سلطان بر سر دولاب همچنان مقيم مىبوذ ، اينانج نااميذ و مستوحش گشت و بمدد خواستن پيش خوارزمشاه رفت ، سلطان عالم با در همذان آمذ و اتابك اعظم سوى آذربيجان رفت « 6 » و ايالت رى بعمر على بار « 7 » داذند و او قلعهء طبرك را عمارت فرموذ و آلات و ذخاير بسيار بنهاذ و احكامهاء عظيم كرد كه از هجوم اينانج ايمن نبوذ ، و در سنهء
هامش
( 1 ) ر ك به زن ص 300
( 2 ) شه ص 1456 س 1
( 3 ) ايضا ص 1455 س 26
( 4 ) ايضا ص 1603 س 7 و 9
( 5 ) هو ايضا ابن شمس الدّين ايلدكز و اخو السلطان لامّه ( ا آ ج 11 ص 176 )
( 6 ) زن ص 300
( 7 ) ا آ ( ج 11 ص 230 ) : عمر ابن على ياغ