چنانك سر منارها بينداخت و خيمها بركند و ستوران مشمّر شذند و بسيار خرابى كرد ، روز آذينه هژدهم صفر سلطان عالم در شهر رى آمذ
f . 118 b
و بسراى امير اينانج نزول كرد بباغ شوربا و هم درين روز فخر الدّين كاشى در دست وزارت نشست و توقيع كرد بر منشور امير حاجبى نصرة الدّنيا و الدّين جهان پهلوان ، و روز چهارشنبه چهارم ماه جمادى الاولى سنة احدى و ستّين [ و خمس ماية ] وفات يافت شرف الدّين گردبازو بوذ بر ظاهر رى به زير گنبذ شاهنشاه و تابوت او بهمذان بردند بمدرسهء كه بنا نهاذه است ، و خذاوند اتابك در بارگاه او سه روز تعزيت داشت و امرا و اعيان دولت همه حاضر شذند و غمگين بوذند ، شعر :
همه نيك و بذ خاك را زاذهايم * ببيچاره تن مرگ را داذهايم
اگر تخت يا بى اگر تاج و گنج * و گر چند پوينده باشى برنج
سرنجام جاى تو خاكست و خشت * جز از نام نيكى نبايذت كشت
چباشذ همه نيكويها ستوذ * چو مرگ آمذ و نيك و بذ را دروذ « 1 »
يقينست ما را كه خاكست جاى * ندانم چگونست ديگر سراى
( نزايذ جز از مرگ را جانور * سراى سپنجست و ما بر گذر
اگر تاج ساييم اگر خوذ و ترگ * نباشذ رهايى ز چنگال مرگ ) « 2 »
( نشانى نداريم از آن رفتگان * كه بيذار و شاذند اگر خفتگان
بذان گيتى ار چندشان برگ نيست * همان به كه آويزش مرگ نيست
اگر سال صذ باشذ ار سى و پنج * يكى شذ چو ياذ آمذ از درد و رنج ) « 3 »
و اينانج پناه با شاه مازندران « 4 » داذه بوذ ، روز چهارشنبه يازدهم جمادى الاولى [ سنة 561 ] سلطان عالم از شهر رى بيرون آمذ و بسر دولاب فروذ آمذ و هم درين روز رسول شاه مازندران و رسول اينانج بدرگاه
هامش
( 1 ) شه ص 1770 س 24
( 2 ) ايضا ص 1774 س 16 - 17
( 3 ) ايضا ص 1781 س 17 - 19
( 4 ) درين زمان شاه مازندران علاء الدّين الحسن بن رستم بن على بن شهريار بود ( ا آ ج 11 ص 207 )