چو كوه آهنين از جاى جنبيذ * زمين گفتى ز سر تا پاى جنبيذ
دو لشكر روبرو خنجر كشيذه * جناح و قلب را صف بركشيذه
ترنگ تير و چاكاچاك شمشير * دريذه مغز پيل و زهرهء شير
غريو كوس داذه مرده را گوش * دماغ زندگانرا برده از هوش
صهيل تازيان آتشين جوش * زمين را ريخته سيماب در گوش
سواران تيغ برق افشان كشيذه * هزبران سو بسو دندان كشيذه
اجل بر جان كمينسازى نموذه * قيامت در يكى بازى نموذه
سنان بر سينها سر تيز كرده * جهان را روز رستاخيز كرده
ز بس نيزه كه بر سر بيشه بسته * هزيمت راه بر انديشه بسته
در آن بيشه نه گور از شير مىرست * نه شير از خوردن شمشير مىجست
چنان مىشذ به زير درعها تير * كه زير پرده گل باذ شبگير
عقابانى « 1 » خدنگ خون سرشته * برات كرگسان بر پر نبشته
ز موج خون كه برمىشذ بعيّوق * پر از خون گشته طاسكها [ ى ] منجوق
بنوك نيزهاى سر فتاذه * صبا گيسوى پرچمها « 2 » گشاذه
بمرگ سروران سر بريذه * زمين جيب آسمان دامن دريذه
حمايلها فگنده هركسى زير * يكى شمشير و ديگر زخم شمشير
فروبسته در آن غوغاى تركان * ز بانگ ناى تركى ناى تركان
حرير سرخ بيرقها گشاذه * نى اسبتانى بذ آتش درفتاذه
نه چندان تيغ شذ بر خون شتابان * كه باشذ سنگ و ريگ اندر بيابان
نه چندان تير شذ بر ترگريزان * كه ريزذ برگ وقت برگريزان
و اگر نه عاقبت انديشى و احتياط اتابك اعظم بوذى كه لشكر اسلام را از هجوم مانع شذ يك تن ازيشان جان نبردى و ملك ابخاز اسير گرفتار شذى ، و با اين همه علمهاى سپيذ و خاج زرّين و خم سيمين و بيشتر
هامش
( 1 ) خمسه : عقابان را
( 2 ) ن ا اينجا كلمهء « بر » زايد دارد