تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
محمود مدّت چهار ماه بر تخت نشست ، آنگاه سلطان سعيد محمّد بن محمود كه داماذ و ولىعهد مسعود بوذ باستدعاى خاصبك بلنكرى از خوزستان بيامذ و بملك پيوست در آخر شوّال سنة سبع و اربعين [ و خمس ماية ] « 1 » ، و در سنهء ثمان و اربعين [ و خمس ماية ] امير حاج مسعود بلال كه از بغداذ گريخته و ايالت بنوّاب دار الخلافة بازگذاشته به حكم استشعارى كه ازيشان مىيافت از سلطان درخواست كه ببغداذ روذ با حسام الدّين البغوش « 2 » السّلاحى كه صاحب دژ ماهكى « 3 » و ولايت بندنيجان « 4 » بوذ
f . 116 a
باستخلاص بغداذ و دفع جيوش امير المؤمنين ، سلطان محمّد را گفت ما را از خذاوند چيزى چاره نباشذ كه اگر امير المؤمنين بنفس خويش نهضت كنذ امرا در مقابلهء او نيايستند ازين دو ملك كه در تكريت‌اند يكى را رخصت بايذ داذ تا در مقابلهء مهد خليفه بدارند « 5 » ، سلطان محمّد رخصت داذ و بعد از رحلت مسعود بلال پشيمان شذ و نامه فرستاذ بموقوف داشتن ملك ، مثل : من اسرع فى الجواب ابطا فى الصّواب « 6 » ، شعر :
سخن هرچ بر گفتنش روى نيست * درختى بوذ كش برو بوى نيست « 7 » ( كماندار دل را زبانرا چو تير * تو اين داستان من آسان مگير
هامش
( 1 ) ر ك به ص 259 در سابق ، ( 2 ) ن‌آ : البغوس ، ا آ : البقش كون خر ، ( 3 ) قلعهء ماهكى بقول ا آ در بلد لحف ( از اعمال بغداد ) بوده است ( ج 11 ص 129 و 164 و غير آن ) ( 4 ) كذا فى جت و هو الصّواب ظاهرا ، ن ا : بيذنجان ، مقصود « بندنيجين » است چه بندنيجين معرّب است از « وندنيگان » بقول ياقوت و حمد اللّه مستوفى گفته است كه بندنيجين را در زمان وى « بندنيگان » مىگفتند ( ر ك به كتابThe Lands of the Eastern Caliphate by Le Strangeص 63 ) ، پس قريب بيقين است كه بندنيجان همين بندنيگان است ، و از معجم البلدان ياقوت ( ج 4 ص 353 ) واضح مىشود كه بندنيجين و بلدلحف ( ر ك به ح 3 ) باهم در يك نواحى بوده‌اند پس قلعهء ماهكى بدون شك نزديك بندنيجين ( بندنيجان ) بوده است چنان كه از ا آ ( ج 11 ص 165 ) معلوم مىشود ، ( 5 ) ر ك به ا آ ج 11 ص 129 و زن ص 236 - 237 ، ( 6 ) فقf . 16 b( 7 ) شه ص 1175 س 10 ،