چو بر سلطان « 1 » مقدّر گشت شاهى * فروغ ملك بر مه شذ ز ماهى
بانصافش ولايت شاذ گشتند * همه زندانيان آزاذ گشتند
ز هر دروازهء برداشت باجى * نجست از هيچ دهقانى خراجى
ز مظلومان عالم جور برداشت * همى آيين ظلم از دور برداشت
مسلّم كرد شهر و روستا را * كه بهتر داشت از دنيا دعا را
ز عدلش « 2 » باز با تيهو شذه خويش * ببك جا آب خورده گرگ با ميش
رعيّت هرچ [ بوذ ] از دور و پيوند * بعدل و داذ او خوردند سوگند
فراخى در جهان چندان اثر كرد * كه غلّه دانهء صذ بيشتر كرد
نيت « 3 » چون نيك باشذ پاذشا را * گهر خيزذ بجاى گل گيارا
درخت بذ نيت خوشيذه شاخست * شه نيكو نيت را پى فراخست
فراخيها و تنگيهاى اطراف * ز راى « 4 » پاذشاى خوذ زنذ لاف
و چون پذر او سلطان طغرل بن محمّد رحمه اللّه فرمان يافت او را كم از يك سال بوذ و عمزاذهء او ملكشاه بن سلجوق بن محمّد هم درين حدّ بوذ ، سلطان مسعود ايشانرا تربيت فرموذ و بمكتب نشاند ، مثل : من ادام الشّكر استدام البرّ « 5 » ، هرك او شكر كرد نيكى يافت ، و سلطان ملكشاه و ارسلان را با خوذ گردانيذى تا در سال اربعين و خمس ماية كه از بغداذ به راه دربند قرابلى براى دفع بوزابه و جمع لشكر به راه آذربيجان حركت فرموذ از دار الملك ايشانرا بقلعهء تكريت فرستاذ و بامير حاج مسعود بلال كه والى بغداذ بوذ كوتوال قلعه بسپرد « 6 » ، و ايشان مدّت بضع سنين « 7 » در تكريت بماندند تا روزگار بتقلّب خويش تغيّر احوال پديذ آورد و سلطان مسعود از دنيا كرانه كرد ، بعد ازو ملكشاه بن
هامش
( 1 ) خمسه : شيرين ،
( 2 ) ن ا : عدل ،
( 3 ) ن ا : نيّت ( بتشديد ياء ) و اينطور وزن خراب باشد ،
( 4 ) خمسه : عدل ،
( 5 ) فقf . 8 b،
( 6 ) ر ك به ص 233 در سابق ،
( 7 ) اى من سنة 540 - 549 ، و اينجا اشارهايست به آية :فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ( سورة يوسف ) ،