كس باينانج رفت پيغام داذ اللّه اللّه اگر شما را ازو كراهيتى هست و پاذشاهى ديگر اختيار مىكنيذ او را از دست بگذاشتن مصلحت نيست چه اگر بخوراسان روذ آمن نتوان بوذ كه لشكر آورذ و اوّل درد سر من دهذ او را موقوف بايذ داشتن تا سلطان ديگر برسذ آنگه حكم او را باشذ ، مثل :
حسن العفو ما كان عن قدرة و احسن الجود ما كان من عسرة « 1 » ، امرا انديشيذند كه سليمان چون نوميذ شوذ بگريزذ ، بشب از هر خيل خانهء سواران با سلاح گرد بر گرد كوشك پاس مىداشتند تا اتابك ايلدكز و سلطان ارسلان بيامذ در آخر رمضان سنة خمس و خمسين [ و خمس ماية ] و سلطان ارسلان بر تخت نشست و سليمن را در ميان باغ بكوشكى موقوف كردند و موكّلان برو گماشتند « 2 » ، بعد از يك ماه سلطان ارسلان و اتابك ايلدكز را بجانب اصفهان كوچ بوذ سليمان را با قلعهء علاء الدّولة نقل فرموذند « 3 » و او خوذ پاذشاهى محبوس پيشه بوذ و قلعه فرسوذ لكن اين بار سبوى از آب درست نيامذ و هم درين قلعه دوازدهم ربيع الآخر سنهء ستّ و خمسين و خمس ماية درگذشت « 4 » و بتربهء براذرش مسعود او را دفن كردند رحمه اللّه و برّد مضجعه ، و هر حكم كه او نكرد و برى كه نخورد و اقبالى كه نبوذ و دولتى كه روى ننموذ روانش از روضهء رضوان و فرضهء جنان تماشاى آن مىكنذ كه آتاش او بشاذكامى حكم مى رانذ و بنيكنامى اسپ اقبال و دولت مىدوانذ ، هرروز خصمى را مى شكنذ و اقليمى در ضبط مىآورذ ، لهو و تماشا بر وفق راى عقلا كنذ و هر مثال كه از راى اعلى صادر شوذ بر محجّهء صواب و منهج استقامت
f . 114 b
باشذ و از شارع خطا و خلل دور ، و در اقطار آفاق على الاطلاق نفاذ يابذ و آنچ اسلاف او را از سلاطين و ملوك روى زمين را بجمله بوذ از
هامش
( 1 ) فقff . 13 b - 14 a( 2 ) ز ن ص 296 و ا آ ج 11 ص 176
( 3 ) ز ن :
« نقلوه الى قلعة همذان . . . »
( 4 ) قيل انّه مات مسموما ( زن ص 296 ) و قيل بل خنق ( ا آ ج 11 ص 176 )