امرا بذو راه نمىيافتند ازو نوميذ شذند كه او خوذ نمىديذند و چون مىديذند مىرنجيذند كه احترام كس نمىكرد و بزبانشان مىآزرد ، مثل : احفظ رأسك عن عثرة لسانك « 1 » ، شعر :
نگه دار سر را ز زخم زبان * كه باشذ زبانت سرت را زيان
جمله با گردبازو متّفق شذند بر خواندن ارسلان ، شعر :
ندانذ كسى آرزوى جهان * نخواهذ گشاذن بما بر نهان « 2 »
چه بندى دل اندر سراى سپنج * چو دانى كه ايذر نمانى مرنج « 3 »
ازين بر شذه تيز چنگ اژدها * به مردى و دانش نيابذ رها « 4 »
به دريا نهنگ و بهامون پلنگ * همان شير جنگ آور تيز چنگ « 5 »
( ز باذ اندر آرذ برذ سوى دم * نه داذست پيذا نه خوانم ستم
نيابى بچون و چرا نيز راه * نه كهتر بذين دست گيرذ نه شاه ) « 6 »
f . 114 a اگر ز آهنى چرخ بگذازذت * چو گشتى كهن نيز ننوازذت « 7 »
چنينست كرد [ ار ] گردان سپهر * گهى كينه پيش آرذت گاه مهر « 8 »
سلطان سليمان را خبر شذ كه امرا ازو مستوحشاند و ارسلان را خوانده اند ، كس فرستاذ كه اگر چنانك مرا نمىخواهيذ از من بشما رنجى نرسيذ بگذاريذ تا چندان اهبت و برگ كه از موصل آوردهام برگيرم و بروم باقى حكم شما راست ، خواستند اين اجابت كردن باز گفتند بىمشورت اينانج نشايذ ، مثل : من حقّ العاقل ان يضيف الى رأيه رأى العلماء و مجمع الى عقله عقول الحكماء « 9 » ، [ شعر ] :
راى خوذ را بعالمان برسان * جمع كن عقل را تو با دگران
هامش
( 1 ) فقf . 13 a( 2 ) شه ص 1154 س 10
( 3 ) ايضا ص 1151 س 16
( 4 ) ايضا ص 1161 س 22
( 5 ) ايضا ص 1234 س 25
( 6 ) ايضا ص 1361 س 4 - 5
( 7 ) ايضا ص 1411 س 21
( 8 ) ايضا ص 1151 س 15
( 9 ) فقf . 18 a