مردم و ديو و پرى اكنون به خدمت ايستند * چون سليمانشاه بر تخت سليمانى نشست
چشم رعنايى بدوزند اختران روز كور * خسرو سيّاره چون بر اوج كيوانى نشست
پاى قدرش از سر افلاك جسمانى گذشت * مهر مهرش بر دل پاكان روحانى نشست
پيش عزمش باذ در بالا بواجب ايستاذ * پيش حزمش كوه در پستى بنادانى نشست
دور نبوذ گر بپرّانذ « 1 » ز ميدان « 1 » وجود * گوى گردون را « 2 » چو بر يكران « 3 » چوگانى نشست
بوى عدلش چون دم عيسى جهان را زنده كرد * لاجرم زان بر جهانش منّت جانى نشست
فتنهء شبرو بروز بذ نشست از تيغ او * هم بدشخوارى نخيزذ چون به آسانى نشست
كار او ثابت بمعنى آمذ و گردان بنام * راست چون گردون « 4 » كه بر وى « 4 » رسم گردانى نشست
رسم باطل زوذ برخيزذ چو راى پاذشاه * نوبت حق پنج فرموذ و بسلطانى نشست
اى بر ايوانت شذه كيوان هندو پاسبان * ماه رومى بر در بارت بدربانى نشست
بخت چون بر تخت ديذت تهنيتها كرد و گفت * اى كه بر تخت جهاندارى تو ميدانى نشست
هامش
( 1 - 1 ) ن ا : ر ميدان ؟ ؟ ؟
( 2 ) ن ا اينجا كلمهء « كه » زايد دارد
( 3 ) ن ا : يكران ؟ ؟ ؟
( 4 - 4 ) ن ا : بروين