مايهء فغفور چين خلعت اين پاذشا * پايهء قيصر كجاست خدمت اين آستان
هست درين روزگار گشته ز انصاف شاه * باز قرين تذرو گرگ عديل شبان
بر تو كه كيخسروى ماند بميراث حق * ملك ز كسرى و جم عدل ز نوشين روان
جنگ چو رستم كه كرد چونك كنذ كارزار * خسرو رستم صفت جنگ كنذ به از آن
رزمگه شهريار هست قيامت بنقد * بزمگه خسروى هست حقيقت جنان
خشم تو بر دشمنان كرد جهنّم پديذ * لطف تو با دوستان خلد نمايذ عيان
زير فلك هركجا مهر كنذ روشنش * شاه نشان و شهم هست خذاوند آن
كرد عدو را بتيغ قهر و ستذ ملك ازو * پس بسر كلك كرد تفرقه بر دوستان
از گل هندوستان تيغ برون آمذست * كلك چرا مىكنذ ميل بهندوستان
شاه جوانا تويى خلق جهان را پناه f . 112 b * ظلّ تو به خلق را از پذر مهربان
هرك ترا بندهوار سر ننهذ چون فلك * دان كى حقيقت شذست بخت برو سرگران
باذ سپهر برين طايع فرمان شاه * باذ بكام دلت دور زمين و زمان
راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 273
مساهمون: محمد بن علي بن سليمان الراوندي
ص٢٧٣