تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
مايهء فغفور چين خلعت اين پاذشا * پايهء قيصر كجاست خدمت اين آستان هست درين روزگار گشته ز انصاف شاه * باز قرين تذرو گرگ عديل شبان بر تو كه كيخسروى ماند بميراث حق * ملك ز كسرى و جم عدل ز نوشين روان جنگ چو رستم كه كرد چونك كنذ كارزار * خسرو رستم صفت جنگ كنذ به از آن رزمگه شهريار هست قيامت بنقد * بزمگه خسروى هست حقيقت جنان خشم تو بر دشمنان كرد جهنّم پديذ * لطف تو با دوستان خلد نمايذ عيان زير فلك هركجا مهر كنذ روشنش * شاه نشان و شهم هست خذاوند آن كرد عدو را بتيغ قهر و ستذ ملك ازو * پس بسر كلك كرد تفرقه بر دوستان از گل هندوستان تيغ برون آمذست * كلك چرا مىكنذ ميل بهندوستان شاه جوانا تويى خلق جهان را پناه f . 112 b * ظلّ تو به خلق را از پذر مهربان هرك ترا بنده‌وار سر ننهذ چون فلك * دان كى حقيقت شذست بخت برو سرگران باذ سپهر برين طايع فرمان شاه * باذ بكام دلت دور زمين و زمان