قمرى بر شاخ سرو در طرف جويبار * گشت ثناگوى شاه از دل و جان مدحخوان
سوسن آزاذ ماند گرچه بذش ده زبان * گنگ چو بنده كه نيست « 1 » گفتن مدحش توان
نرگس با جام جم آمذ كز بزم شاه * بهر رياحين برذ باذهء چون ارغوان
دست برآرذ چنار تا بدعا خواهذ او * از ملك ذو الجلال دولت شاه جوان
بر لب هر جويبار گويذ هر سبزهء * يا رب سرسبز باذ عادل شاه جوان
شاه جهاندار كوست خسرو جمشيذ فر * تاج ده خسروان باج ستان شهان
خسرو بهرام قدر شاه فريذون سير * رستم دستان برزم حاتم طى بىگمان
صاحب تيغ و قلم كز سر اين دو گهر * مشرق و مغرب گرفت در كف گوهر فشان
هست جهان شهريار سايهء حق خلق را * مالك روى زمين صاحب هفتم قران
چاكر و منقاد اوست ماه مبارك لقا * طايع فرمان اوست مهر غزاله « 2 » نشان
ملك سليمان وراست ورنه ببين بر درش * چاكر او وحش و طير طايع او انس و جان
در دل دريا و كان گر گهر و گر زرست * آفت جمله ببذل دست و دل شاه دان
هامش
( 1 ) ن ا : نيست ؟ ؟ ؟ ،
( 2 ) ن ا : عزاله ،