خويش بمرتبهء ملايكه رسانيذه و مقارنت و مشاركت خوذ و ايشان كرامت كرده چنانك در كتاب قديم مىگويذ آية :
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ
« 1 » و خشيت و مراقبت جانب آفريذگار كه موجب فوز و نجات و سعادت ابديست هم از ثمرات نتايج علمست كما قال تعالى آية :
إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ
« 2 » ، و چون شخصى از بنى آدم بحليت علم و تقوى آراسته شذ و از عوارف و لطايف صنع ايزذى بذين دو موهبت سنىّ محظوظ و مخصوص گشت برتبت اعلى رسيذ و درجهء كمال بيافت ، و خذاوند عالم سلطان قاهر ابو الفتح كيخسرو با عظمت سلطنت و عدّت پاذشاهى و شوكت و بسطت قواعد معدلت باقصى درجهء علم و اعلى منزلهء دانش رسيذه است و بوفور عدل و فضل و كمال علم و غايت دانش او از جملهء سلاطين آل سلجوق كس نرسيذه است و روان علمايى كه آباى سلاطين بوذهاند از چنين خلفى در روضهء جنان با حوران و رضوان مباهات مىنمايذ و مفاخرت مىكنذ ، در تزايد باذ و تا قيامت بماناذ ، بيت :
اقبال تو جاوذان بماناذ * دانى كه بدست ما دعاييست
و چون دولت اين شهريار جوان بخت اشجار آل سلجوق را بعد از ذبول خزان انوار و ازهار فصل بهار ظاهر كرد و طراوت و تازگى و خضرت و نضرت رياحين پديذ آورد داعى مخلص و هواخواه متخصّص در وصف بهار از زبان شگوفه و ازهار در مدح اين شهريار كامگار و صاحب قران روزگار اين قصيده آبدار گفت و اين درّ بكر بالماس فكر بسفت ، [ قصيده ] :
باذ صبا برگشاذ چهرهء گل ناگهان * خيل رياحين رسذ از طرف كن فكان
بلبل دستان سراى بر سر هر گلبنى * از ورق مدح شاه خواند يكى داستان
هامش
( 1 ) قر ، 3 ، 16 ،
( 2 ) قر ، 35 ، 25 ،