نپذيرذ سلطان فرموذ كه فردا عبر كنيم و روى بجانب همذان نهيم ، شعر :
مگر بهرهمان زين سراى سپنج * همه كين و نفرين و در دست و رنج « 1 »
بجز رنج و سختى نبينم « 2 » ز دهر * پراگنده بر جاى ترياك زهر
كتا چون روذ بر سرم بر سپهر * بتندى گرايذ جهان يا به مهر
چنينست گيهان ناپايدار * درو تخم بذ تا توانى مكار « 3 »
f . 110 b بديذم كه اين گنبذ ديرساز « 4 » * نخواهذ گشاذن همى لب براز
لشكر و حاشيه انديشيذند كه فردا زحمت باشذ هر قومى قصد كردند كه هم در روز خالى بگذرند ، اضطرابى درافتاذ و جسر بگسيخت « 5 » و ملّاحان كشتيهاى لشكر سلطان بگذاشتند و بگريختند ، هركه كشتى يافت مىگذشت ، مثل : افضل النّاس من عصى هواه و افضل منه من ابغض دنياه « 6 » ، شعر ،
نفس دون را خلاف پيرايذ * تيغ كژ را نيام كژ بايذ
روى در روى نعمتى نارى * تا از آن بهترى بنگذارى
هزاهزى درافتاذ چون روز رستخيز و از محال جانب غربى رجّاله بجوشيذ [ ند ] و عجم را مىغارتيذند ، و از شهر لشكر بدر آمذند و كشتيهاى مقاتله بنزديك لشكر سلطان رسيذ و در سراى سلطان بجانب شرقى متاع تجّار و رخت لشكريان بوذ جمله رجّالهء بغداذ بغارتيذند ، و لشكرى كه بر جانب غربى بوذند جمله در سلاح رفتند و صف كشيذند و خيل خانه نگاه مى داشتند ، و سلطان در سراى سعد الدّولة « 7 » با ده پانزده جاندار مانده بوذ و سراپرده و بنه و پايگاه و خزانه و چوب « 8 » خانها و دختران سراى و جمله آلات سلطان بر جانب غربى بماند ، زين الدّين على با جمله لشكر
هامش
( 1 ) شه ص 1030 س 17 ،
( 2 ) ن ا : نبينيم
( 3 ) شه ص 26 س 27 ،
( 4 ) ديرباز ( ؟ )
( 5 ) ن ا : بكسخت
( 6 ) فقf . 6 a( 7 ) هو سعد الدّولة يرنقش الزّكوى ( ر ك به ز ن ص 248 )
( 8 ) كذا فى رسالة جوينى ، ن ا : خوب ،