پايهء خوذ هر آنك نشناسذ * پاى بيش از گليم خوذ بكشذ
جواب داذ كه من اين امانت از براذرزاذهات دارم و مرا قاعده نباشذ كه در امانت خيانت كنم و جهان از آن شماست برو و او را جواب باز ده آنگه اصفهان و جمله ولايت خوذ ترا مسلّم باشذ ، چون ازين در نوميذ شذ سوى بغداذ رفت و استجارت بخليفه كرد « 1 » او را در بغداذ الملك المستجير مىگفتند ، بعد از مدّتى خليفه المقتفى بامر اللّه او را ترتيب كرد و برگ بساخت و بسلطنت نامزذ كرد « 2 » ، و از بغداذ بجانب آذربيجان رفت و از در خيمهء اتابك ايلدكز باز شذ ، و اقسنقر پيروز كوهى از اينانج مستوحش شذه بوذ هم با ايشان بوذ ، اتابك ايلدكز را ضرورت افتاذ معاونت كردن ، مثل : عداوة العاقل خير من صداقة الجاهل ، شعر :
( نگه كن كه داناى پيشين چگفت * بذانگه كه بگشاذ راز از نهفت
كه دشمن كه دانا بوذ به ز دوست * ابا دشمن و دوست دانش نكوست
برانديشذ آنكس كه دانا بوذ * ز كارى كه بر وى توانا بوذ
ز چيزىكه باشذ برو ناتوان * بجستنش خسته ندارذ روان ) « 3 »
هر آنكس كه دارذ روانش خرذ * سرمايهء كارها بنگرذ « 4 »
لشكرى بسيار انبوه شذ ، چون خبر بسلطان محمّد رسيذ از در همذان با لشكرى گران روى بذيشان نهاذ و اينانج در خدمت بوذ بكنار ارس مصاف داذند ، اينانج در مقدّمه به آب بگذشت سلطان محمّد بر اثر ، ايشان هزيمت شذند و دست از يكديگر بداذند سليمان بموصل افتاذ « 5 » ، و اتابك ايلدكز از كرده عذرها خواست سلطان محمّد او را استمالت كرد و بنواخت
f . 110 a
تا پسر را اتابك پهلوان در خدمت سلطان بعراق فرستاذ ، و سلطان
هامش
( 1 ) ر ك به ز ن ص 240 و ا آ ج 11 ص 136 ،
( 2 ) ز ن ص 241 ،
( 3 ) شه ص 1118 س 2 - 5 ،
( 4 ) ايضا ص 1699 س 28 ،
( 5 ) در سنهء 551 بقول ز ن ( ص 242 ) و ا آ ( ج 11 ص 136 - 137 )