تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
و جمعى چنان انبوه سست و پراگنده شوذ ، فخر الدّين كاشى « 1 » وزير بوذ « 2 »
f . 109 a
و خوارزمشاه امير حاجب ، امراى دولت ميخواستند كى اين دو منصب تغيير كنند و وزارت بشمس الدّين ابو النّجيب دهند كى وزير سلطان مسعود بوذ و امير حاجبى بمظفّر الدّين الب ارغو ، خوارزمشاه ازين سگالش خبر يافت با خواهرش كه در حكم سلطان بوذ تقرير كرد تا شبى كه موعود كرده بوذ با سلطان گويذ كه لشكر جمله بر تو خروج خواهذ كرد و سلطان محمّد را باز ميخوانند و امشب برمىنشينند بگرفتن تو ، و خوارزمشاه در آن شب لشكر خويش را برنشانده بوذ و از دور گرد سراپرده بداشته يعنى كه حفظ سلطان مىكنم ، سليمانشاه چنانك عادت او بوذ در بىثباتى اسپ نوبت بخواست و نقدى كه از خزانه بر توانست گرفتن برداشت و شب بخروس گذاشت و خويشتن را چون موى از ميان خمير از ملك بدرآورد و خزانه و بارگاه و پايگاه و اسباب همچنان بر جاى بماند و خوذ براند « 3 » ، شعر :
( ستوذه نباشذ دل باذسار * برين داستان زذ يكى هوشيار كه گر باذ خيره نجستى ز جاى * مگر يافتى چهره و دست و پاى سبكسار مردم نه و الا بوذ * و گرچه گوى سرو بالا بوذ ) « 4 » مكن خيره بر خويشتن بر ستم * كه گيتى سپنجست بر باذ و دم
امرا ازين حال بىخبر بوذند ، ديگر روز لشكرگاه سلطان همچنان برقرار ديذند لا داعى فيه و لا مجيب لشكر درافتاذند و بغارتيذند و از يكديگر انديشناك شذند هر يكى بجانبى بيك دو فرسنگى فروذ آمذند و پيغامها به يكديگر مىرفت كه اين چه حالتست ، چو استكشاف حال برفت هريك بولايت خوذ برفتند ، چون اين خبر بسلطان محمّد رسيذ اوّل باور
هامش
( 1 ) ز ن : فخر الدّين ابو طاهر ابن الوزير المعين ابى نصر احمد بن الفضل بن محمود القاشانى ( ص 232 ) ( 2 ) يعنى وزير سليمان نه محمّد ( 3 ) ر ك به ز ن ص 232 - 233 ( 4 ) شه ص 459 س 15 - 17