ز باذ آمذه باز گردذ بدم * چه بايذ ستم كرد بهر درم
لشكر اندك ماند و خصم نزديك رسيذ ، سلطان با حسن جاندار و رشيد جامدار و موفّق گردبازو و يمين الدّين امير بار و پسران قايماز و جماعتى ديگر از امرا كه با او از خوزستان آمذه بوذند از همذان سوى اصفهان شذند ، و بعد از سه روز سليمان با لشكرى گران بدر همذان رسيذ و كوه و صحرا از لشكر بپوشيذ و بمرغزار همذان دو فرسنگ بر طول و عرض لشكرگاه زذند و هيبتى و حشمتى عظيم بيفتاذ ، و قومى از لشكريان كه نان و خان و مان بهمذان داشتند باز مىگريختند تا حشر و لشكر سلطان محمّد عظيم تنگ شذ و بر آن بوذند كه اگر سليمان عزم اصفهان كنذ ايشان بخوزستان روند كه به هيچ حال روى مقاومت نبوذ ، شعر :
كسى كو نبينذ بجز كام و ناز * ببخشاى بر وى بگاه نياز
نه روز بزرگى نه روز نياز * نمانذ بكس در زمانه دراز « 1 »
جز از نيك نامى نبايذ گزيذ * ببايذ چريذ و ببايذ چميذ « 2 »
و همه جهان دل بر پاذشاهى سليمان « 3 » نهاذند ، بيت :
جهان روشن و پاذشه داذگر * ز گردون نيايذ فزون زين هنر « 4 »
چو با داذ بگشايذ از گنج بند * بمانذ پس از مرگ نامش بلند
بگيتى بهى بهتر از گاه نيست * بذى بذتر از عمر كوتاه نيست « 5 »
( اگر توشهمان نيكنامى بوذ * روانمان بذان سر گرامى بوذ
اگر آز ورزيم پيچان شويم * پديذ آيذ آنگه كه بىجان شويم ) « 6 »
مملكت سليمان عظمتى يافت و در خاطر كه گذشت كه اساسى چنان محكم
هامش
( 1 ) شه ص 2060 س 18
( 2 ) ايضا ص 988 س 8
( 3 ) ن ا : سليمان
( 4 ) شه ص 1717 س 18
( 5 ) ايضا ص 2050 س 5
( 6 ) ايضا ص 154 س 5 - 6