بوذ ، چون فارغ شذند خلوت خواستند و زحمت بازگرديذ ، خاصبك بماند و جمال الدّين ايلقفشت و براذرش و خاصگيان سلطان و زنگى جاندار و شومله « 1 » با خاصبك بوذند ، امرا ايستاذه بوذند و خاصبك در خدمت نشسته ، آغاز سخن كرد كه ترتيب قواعد پاذشاهى چون مىبايذ نهاذ ، مثل : اذا جالست الملوك فالزم الصّمت و استعمل الوقار و احفظ الاسرار « 2 » ، در مجالست ملوك خاموشى شعار بايذ گرفت و وقار يار و اسرار نگاه داشتن ، شعر « 3 »
سخن را ببايذ شنيذ از نخست * چو دانا شذى پاسخ آور درست
چو داننده مردم بوذ آزور * همى دانش او نيايذ بسر « 4 »
خاصبك در سخن افزوذ و راه جهاندارى بسلطان مىنموذ ، جمال الدّين قفشت از پس پشتش درآمذ و گريبان قباش بگرفت و گفت برخيز چه وقت سخنست ، و صارم محمّد بن يونس سلطانى « 5 » با وى يار شذ او را بر گرفتند و در خانه بردند ، زنگى جاندار دست بقبضهء تيغ برد او را نيز بگرفتند « 6 » ، شعر :
( بدان اى پسر كين جهان بىوفاست * پر از رنج و تيمار و درد و بلاست
هرآنگه كه باشى بذو شاذتر * ز رنج زمانه دل آزاذتر
همان شاذمانى نمانذ بجاى * ببايذ شذن زين سپنجى سراى ) « 7 »
تو از آفريذون فزونتر نهاى * چو پرويز با تخت و افسر نهاى « 8 »
يكايك بنوبت همى بگذريم * سزذ گر جهانرا ببذ نسپريم « 9 »
( چنين آمذ اين چرخ ناپايذار * چه با زيردست و چه با شهريار
هامش
( 1 ) ز ن : الامير كشطغان المعروف بشمله ( ص 230 ) و در جاى ديگر ( ص 287 ) :
ايدغدى بن كشطغان المعروف بشمله ، ا آ : ايدغدى التركمانى المعروف بشمله
( 2 ) فقf . 13 b( 3 ) شه ص 1603 س 12 - 13
( 4 ) شه : ببر
( 5 ) لعلّه صارم الدّين والى قلعة الموصل ( زت( f . 80 a( 6 ) ز ن ص 230
( 7 ) شه ص 1787 س 6 - 8
( 8 ) ايضا ص 2061 س 1
( 9 ) ايضا ص 1509 س 28