خسروا ملك مبارك بر تو ميمون باذ و هست * روزگار عالم آرايت همايون باذ و هست
تا زمين و آسمان پر ذرّه و انجم بوذ * لشكرت از ذرّه و از انجم افزون باذ و هست
مهر رويت همچو روى مهر پر نورست و باذ * صبح تيغت همچو تيغ صبح گلگون « 1 » باذ و هست
رايت عالم گشايت جفت نصرت هست و باذ * منزل خورشيذ سايت طاق گردون باذ و هست
فى المثل گر آب حيوان باز يابذ حاسدت * آب حيوان در دهانش زهر پرخون باذ و هست
از سعادت هرچ گنجذ در خم هفت آسمان * مقتضاى طالع سعد [ ت ] هماكنون باذ و هست
درّ ناموزون تو بخشى درّ موزون خادمت * زرّ « 2 » ناموزون نثار درّ موزون باذ و هست
[ منّت ايزذ را جهان فرّ ملكشاهى گرفت * نام و بانگ دولتش از ماه تا ماهى گرفت ]
سلطان ملكشاه امرا را بار كمتر داذى و خاصبك درو بذگمان بوذ و ازو احتراز مىنموذ كه سگالش كرده كه او را بخلوت بخوانذ و بگيرذ « 3 » ، خاصبك او را از پشت اسپ ديذى ، مثل : اىّ ملك اشتغل بطيب اللّذّات و الملاهى غفل عن مكايد الاضداد و الاعادى « 4 » ، شعر :
چونك بر ملك شاه لهو گزيذ * دشمن پاذشه بكام رسيذ
خاصبك پيش از آنك او شام خوردى برو چاشت خورد و با حسن جاندار تقرير كرد تا ملكشاه را بسراى خويش مهمان آورد سه روز ، پس
هامش
( 1 ) ن ا : كللون
( 2 ) درّ ( ؟ )
( 3 ) ز ن ص 228
( 4 ) فقf . 21 b