منّت ايزذ را كه همچون خسرو سيّارگان * گرچه از مشرق برآمذ ملك مغرب هم گرفت
قهر او در رزم سار موسى عمران نهاذ * لطف او در بزم خوى عيسى مريم گرفت
جرم را بگذاشت عفو « 1 » او و بس مهمل گذاشت * ظلم را بگرفت عدل او و بس محكم گرفت
منّت ايزذ را جهان فرّ ملكشاهى گرفت * نام و بانگ دولتش از ماه تا ماهى گرفت
خسروا گفتم سپهر امكان شوى اينك شذى * پاذشاه جملهء گيهان شوى اينك شذى
در ممالك كوس اسكندر زنى آخر زذى * در مظالم جان نوشروان شوى اينك شذى
از رخ دنيا گل دولت چنى شاها چذى * بر تن امكان سر احسان شوى اينك شذى
طالع ميمون تو حكم همايون كرده بوذ * كآفتاب سايهء يزدان شوى اينك شذى
بر در بغداذ گفتا « 2 » خواجهام برهان دين « 3 » * كاى ملك تا پنج مه سلطان شوى اينك شذى
از ملكشه جدّ خوذ چون ياذ كردى بخت گفت * خسروا و اللّه كه صذ چندان شوى اينك شذى
منّت ايزذ را جهان « 4 » فرّ ملكشاهى « 4 » گرفت * نام و بانگ دولتش از ماه تا ماهى گرفت
هامش
( 1 ) ن ا : عقل ،
( 2 ) ن ا : گفت ، ند : گفتم
( 3 ) معلوم نشد مقصود كيست ؟
( 4 - 4 ) ن ا : ملك شهنشاهى ،