و قيام بمصالح خلق آراسته باشذ اگر تقلّب چرخ دوّار و گردش روزگار در آن اثر نكنذ و دست حوادث از ذيل سعادت او كوتاه بوذ عجب نيايذ و غريب و بديع ننمايذ ، و چون ملوك سوالف روزگار نام نيك ياذگار گذاشتند و علما و حكما و شعرا را تيمار داشتند تا خلود ذكر جميل بر روى روزگار باقى شذ و ثواب ذات همايون ايشانرا مدّخر ماند امروز كه عنان كامگارى و زمام جهاندارى و شهريارى بدست خذاوند عالم سلطان اعظم ابو الفتح كيخسرو بن قلج ارسلان اعلى اللّه رايته و رويّته و نصر جنده و الويته و زمانه در مشايعت و فلك در متابعت راى و رايت اوست و فضايل ذات بىنظير و مزيّت رجحان خاندان مبارك بر سلاطين عصر و ملوك دهر ماضى و باقى ظاهرست وصيت نوبت ميمون كه روز بازار فضل و براعتست بر امتداد روزگار مخلّد و مؤيّد « 1 » خواهذ ماند همان نشر احسان دربارهء اهل فضل و هنرمندان روز بروز در زيادت مىدارذ ، وصيت اين پاذشاه هنرپرور داعى و چاكر را چند سال ملازم دعا گفتن و كتاب ساختن داشت و يكسال ديگر نبشتن و چون بسدّهء ميمون و بارگاه همايون كه بوسه جاى قيصر و افلاطون است رسيذم علم اليقين عين اليقين شذ و ظنّى كه در بزرگوارى و مردمدارى او بوذ هزار چندين گشت ، ايزذ تعالى نهايت همّت ملوك را مطلع دولت و سعادت اين پاذشاه كناذ و انواع برخوردارى از ثمرات ملك و پاذشاهى ارزانى داراذ و اين دولت تا قيامت بماناذ ، از براى تشريف پاذشاه اين قصيده گفته آمذ ، [ قصيده ] :
اى ز تو روشنى گرفته قمر * دهنت همچو شهد و لب چو شكر
رشك برمىصفت لبت برده * لعل كانى و نيز زمرذ تر
و آن چو عاج سپيذ دندانت * رشك كافور گشته و گوهر
نرگس پرخمار تو يا رب * چون كشيذست در رخم خنجر f . 107 a
هامش
( 1 ) ن ا : مويد