قوّت و شوكت قوىبازو و سختكمان بوذ ، سخى و خوشخوى ، هزل دوست و دونپرور ، مولع بر مباشرت و معاشرت ، آرايش تاج و تخت موزون حركات ستوذه خصال ، شعر « 1 »
سكندر موكبى دارا سوارى * ز دارا و سكندر ياذگارى
f . 104 a بخوبيش آسمان خورشيذ خوانده * زمين را تخمى از جمشيذ مانده
شگرفى چابكى چستى دليرى * به مهر آهو بكينه تند شيرى
گلى بىآفت از باذ خزانى * بهارى تازه بر شاخ جوانى
هنوزش پرّ يغلق در عقابست « 2 » * هنوزش برگ نيلوفر در آبست
هنوزش گرد گل نارسته شمشاذ * ز سوسن سرو او چون سرو آزاذ
بيك بو از ارم صذ در گشاذه * به دو رخ ماه را دو رخ نهاذه
جهان با موكبش ره تنگ دارذ * علم بالاى هفت اورنگ دارذ
چو زر بخشذ شتر بايذ بفرسنگ * چو وقت آهن آيذ واى بر سنگ
چو باشذ نوبت شمشيربازى * خطيبان را دهذ شمشير غازى
چو دارذ دشنهء پولاذ را باس * پشيمانى زره پوشذ چو الماس
قدمگاهش زمين را خسته دارذ * شتابش چرخ را آهسته دارذ
فلك با وى بميدان كند شمشير * بكشتى نيز گه بالا و گه زير
جمالش را كه بزمافروز عيدست * هنر اصلى و نيكويى مزيدست
باقبالش دل استقبال دارذ * چو هست اقبال كار اقبال دارذ
اوّل ملكش در رجب سنهء سبع و اربعين و خمس ماية بعد از وفات عمّش مسعود ، عزلش در شوّال ازين سال ، و سبب عزلش آن بوذ [ كه ] با دو سه مجهول به شراب و لهو مشغول مىبوذ « 3 » ، مثل : اىّ ملك مال الى كثرة السّخف و الهزل نسب « 4 » الى قلّة العلم و السّفل « 5 » ، شعر :
هامش
( 1 ) از مثنوى خسرو شيرين نظامى در « حكايت كردن شاپور از حال خسرو نزد شيرين » ( خمسه طبع طهران ص 70 - 71 )
( 2 ) خمسه : هنوزش طوق غبغب در نقابست ،
( 3 ) ر ك به ز ن ص 228 ،
( 4 ) ن ا : نسبت
( 5 ) فق : العقل( f . 21 b )