اصفهان بيامذ بآهستگى مىجنبيذ و هرجا كه مىرسيذ مقام مىساخت ، چون بكوراب « 1 » آمذ لشكر ارّان و آذربيجان بهمذان رسيذند و سلطان فرموذ تا بميدان ديهبيار نزول كردند ، روز دوّم از آنجا سلطان با جمله لشكر روى بمرغزار قراتگين « 2 » نهاذ و چون بمباركى بمرغزار رسيذ بوزابه بديه كهران در مقابله آمذ و در ساعت مصاف داذ ، جنگى سخت رفت عاقبت كوششى عظيم كردند و ميسرهء سلطان را زشت بكردند ، عاقبت بوز ابه را در ميان مصاف پياذه يافتند خدمتگارى از آن حسن جاندار سياهى رستم نام بوذ و خدمت بوزابه هم كرده بوذ او را بشناخت ، سياه را گفت نيمى ملك پارس به تو دهم اسپى به من ده ، سياه او را بحسن جاندا [ ر ] برد تا
f . 101 a
اسيرش پيش سلطان آوردند « 3 » ، مثل : من جحد النّعمى فقد الحسنى « 4 » ، شعر :
هركه كفران نعمت آرذ زوذ * هرگز او را نكو « 5 » نخواهذ بوذ
سلطان شمشير خاص بخاصبك داذ تا او را به دو نيم زذ و سرش ببغداذ فرستاذ تا بدر سراى امير المؤمنين المقتفى بياويختند « 3 » ، مثل : من جارت قضيّته دنت منيّته « 6 » ، شعر :
هر آن ديو كآيذ زمانش فراز * بگفتار گردذ زبانش دراز « 7 »
چراغ خرذ پيش چشمش بمرد * ز جان و دلش روشنايى ببرد « 8 »
بشاخى همى يازذ امروز دست * كه برگش بوذ زهر و بارش كبست
نخواهذ همى ماند ايذر كسى * بخوانند اگرچه بمانذ بسى
( اگر داذگر باشى و پاكدين * ز هركس بيابى بداذ آفرين
وگر بذگمان باشى و بذكنش * ز چرخ بلند آيذت سرزنش ) « 9 »
هامش
( 1 ) جت : گور آب ، و نيز مىگويد كه اين مقام بحدود كرج و سلاخر ( كذا ) است ،
( 2 ) هى من همذان على مرحلة ( ز ن ص 219 )
( 3 ) ز ن ص 220 ، ا آ در سنهء 542 ( ج 11 ص 78 )
( 4 ) فقf . 9 b( 5 ) ن ا : نكوا
( 6 ) فقf . 10 b( 7 ) شه ص 1875 س 27
( 8 ) ايضا ص 1877 س 4 ،
( 9 ) شه ص 261 س 15 - 16 ،