تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
برداشتند و ايشان با يكديگر ديذار كردند بدر قلعهء روئين « 1 » ، و سلطان بازگشت و بهمذان آمذ ، و در سنهء ستّ [ و اربعين و خمس ماية ] « 2 » بفصل پاذيز « 3 » قصد بغداذ كرد و آنجا تماشاى شكار و نشاط بسيار فرموذ و ملكشاه در خدمت بوذ او را تشريفها داذ و امرا را بخششها كرد « 4 » ، مثل : عادة الكرام الجود و عادة اللّثام الجحود « 5 » ، شعر :
هركش از جود و شرم نيست خبر * مرگش از زندگانى اولىتر
و روى بهار بهمذان آمذ بكوشك ، جهان مسلّم شذه و امراى اطراف مطيع و منقاد و خصمان مقهور و لشكرى با برگ و ساز و عدّت و رعيّت آسوذه ، شعر :
دل پاذشه چون گرايذ به مهر * برو كارها تازه دارذ سپهر ( خنك شاه با داذ و يزدان‌پرست * كزو شاذ باشذ دل زيردست ببايذ خرذ شاه را ناگزير * هم آموزش مرد برنا و پير ) « 6 »
در جمادى الآخرة سنهء ستّ [ و اربعين و خمس ماية ] « 7 » سلطانرا اندك مايه رنجى ظاهر شذ بو البركات طبيب 55 از بغداذ رسيذه بوذ و اطبّاء ديگر كه در خدمت بوذند معالجهء به شرط مىفرموذند ، يك هفته آن رنج برداشت و شب غرّهء رجب برحمت خذاى تعالى انتقال كرد « 2 » در كوشكى نو كه ميان ميدان ساخته بوذ و هم در آن شب او را بهمذان بردند و بمدرسهء سربرزه « 8 » دفن كردند ، و سيّد اشرف اين مرثيه بگفت و بحضور امراى
هامش
( 1 ) رويين دژ در فارسى ، قال ا آ هى قلعة قرب مراغة و هى من قلاع آذربيجان من احسن القلاع و امنعها لا يوجد مثلها ( ا آ ج 12 ص 322 ) ، ( 2 ) ن ا اينجا يك « و » زيادى دارد ، ( 3 ) ن ا : باذير ، ( 4 ) ز ن ص 226 ، 227 ( 5 ) فقf . 9 b( 6 ) شه ص 1455 س 19 و 25 ، ( 7 ) 547 بقول ا آ و ز ن و جت و تگ ، ( 8 ) ز ن : دفن بهمذان فى مدرسة بناها جمال الدّين اقبال الخادم الجاندار ، و از جت معلوم مىشود كه سربرزه نام محلّه بود كه درو آن مدرسه بود ،
راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 245 | محمد بن علي بن سليمان الراوندي / محمد اقبال