غم و كام دل بىگمان بگذرذ * زمانه دم ما همى بشمرذ « 1 »
يكى گنج ازينسان همى پرورذ * كسى ديگر آيذ كزو برخورذ « 2 »
بيك دم زذن رستى از جان و تن * همى بس بزرگ آيذت خويشتن
و هردو ملك بازگشتند و بپارس رفتند و سلطان با در همذان آمذ بكوشك كهن ، و اين مصاف در سنهء احدى و اربعين [ و خمس ماية ] « 3 » بوذ ، سلطان آن زمستان بساوه رفت و از ساوه بآذربيجان آمذ و در آخر تابستان با همذان معاودت فرموذ و به آخر خريف سنهء ثلث و اربعين [ و خمس ماية ] در ماه شعبان قصد بغداذ كرد ، اتابك خاصبك سلطانرا بر آن مىداشت كه عمّ را نبينذ و ببغداذ روذ كه مىگفتند سلطان اعظم به قصد سر خاصبك مىآيذ و با سلطان عتاب مىكنذ بر تربيت خاصبك و عراق و ارّان بذو تفويض كردن « 4 » ، اگرچه خاصبك مستشعر بوذ قرار بر آن افتاذ كه سلطان مسعود جريده با امراء حبش به خدمت عمّ روذ و خاصبك و امراى ديگر و بنه و لشكر باسدآباذ مقام سازند تا وقت
f . 101 b
عود رايت سلطنت ، مثل : من غرس شجرة الحلم اجتنى ثمرة السّلم « 5 » ، سلطان برين قرار برفت و اتابك خاصبك حملى و نزلى عظيم فرستاذ و خدمتها كرد و سلطان اعظم ازو راضى گشت « 6 » ، مثل : جود الرّجل يحبّبه « 7 » الى اضداده و بخله يبغّضه « 8 » الى اولاده « 5 » ، شعر :
هركرا هست بخشش اندر دست * دشمنش همچو دوست پيش نشست
بخل فرزند را كنذ دشمن * خوار باشذ بخيل و دون پيوست
و سلطان مسعود هژده روز بر در رى بوذ در خدمت عمّ و نواخت و تشريف يافت و امراى خوراسان بذو مستظهر شذند و همگنان تشريف
هامش
( 1 ) شه ص 2015 س 23 ،
( 2 ) ايضا ص 2063 س 22
( 3 ) ز ن و ا آ : 542 ،
( 4 ) ر ك به ز ن ص 224 و ا آ ج 11 ص 88 و 94 ،
( 5 ) فقf . 9 b( 6 ) ز ن ص 224 ،
( 7 ) ن ا : تحبيبه ،
( 8 ) ن ا : يبغضه ،