او پوشيذند ، مثل : المؤاساة افضل الاعمال و المداراة اجمل الخصال « 1 » ، شعر :
بهترين كارها مؤاساتست * خوبتر خصلتى مداراتست
در منتصف رمضان از رى بازگشت و بجانب بغداذ شذ ، و سلطان اعظم با خوراسان گشت ، و در صفر سنهء اربع و اربعين [ و خمس ماية ] سلطان از بغداذ با در همذان آمذ و در رجب اين سال بساوه رفت و در آخر شوّال بآذربيجان « 2 » شذ و بيك منزلى تبريز بمرحلهء دول مقام ساخت مدّت دو ماه ، و ملك محمّد بن محمود بارمى « 3 » بوذ و دختر سلطان گهر خاتون در حكم او و ميان ايشان وحشتى مىبوذ ، سلطان رشيد جامهدار و موفّق گرد بازو را بفرستاذ تا گهر خاتون را بياوردند و ملك محمّد نيز به خدمت حضرت آمذ ، مثل : احسن الآداب ما كفّك عن المحارم و حثّك على المكارم « 1 » ، شعر :
ادب از مال و همنشينان به * خوى خوش از همه قرينان به
هركه گفتار خويش نرم كنذ * دل برو سنگ خاره گرم كنذ
و سلطان بفصل تابستان در صفر سنهء خمس [ و اربعين و خمس ماية ] با در همذان آمذ و زمستان بساوه رفت در رجب سنهء خمس [ و اربعين و خمس ماية ] « 4 » ، شعر « 5 » :
چو برخيزذ از خواب شاه از نخست * ز دشمن بوذ ايمن و تندرست
خرذمند و از خوردنى بىنياز * فزونى برين درد و رنجست و آز
f . 102 a
و در آخر شوّال ازين سال ديگر بآذربيجان رفت و مراغه را حصار داذ و بستذ به دو روز و بارهء شهر خراب فرموذ ، و ميان خاصبك بلنك ارى و اتابك ارسلان ابه وحشتى بوذ امرا در ميان ايستاذند و آن وحشت
هامش
( 1 ) فقf . 9 a( 2 ) ن ا : باذربيجان
( 3 ) كذا صبط فى معجم البلدان ، و هى ارمية ،
( 4 ) ر ك به ز ن ص 226 ،
( 5 ) شه ص 1619 س 17 - 18 ،