ندارذ در گنج را بسته سخت * همى بارذ از شاخ بار درخت
جاولى چون بزنگان رسيذ فصد كرد بعد از آن تير انداخت رگش بگسيخت و جان بداذ « 1 » ، بيت :
b 89 . f از افراز چون كژّ گردذ سپهر * نه تندى به كار آيذ از بن نه مهر
شعر « 2 »
ز تندى پشيمانى آرذت بار * تو در بوستان تخم تندى مكار
هنر با خرذ در دل مرد تند * چو تيغى كه گردذ ز زنگار كند
سلطان اتابكى پسر با امير عبد الرّحمن داذ و ولايت گنجه و ارّان بذو ارزانى داشت « 3 » ، مثل : من نظر فى العواقب سلم من النّوايب « 4 » ، شعر :
هركه فرجام كارها نگرذ * از غم روزگار جان ببرذ
عبد الرّحمن چند امير را در خدمت پسر سلطان بارّان فرستاذ و خوذ در حضرت مىبوذ و همواره سلطانرا مىگفت بوزابه بندهء شايسته است نمى بايذ كه از حضرت و خدمت تو نفور باشذ بنده بروذ و او را به خدمت آرذ ، مثل : من استصلح الاضداد بلغ المراد ، شعر :
روى در روى هر مراد آرذ * چون صلاح عدو نگه دارذ
سلطان اجازت داذ عبد الرّحمن بپارس رفت و سلطان با همذان آمذ و از آنجا بجرباذقان رفت بملك محمّد ، و بوزابه و عبد الرّحمن بدر جرباذقان دست بوس كردند و در خدمت دو سه روز شراب خوردند ، بعد از آن ملك و بوزابه به راه كابله بدر همذان آمذند و سلطان براهى ديگر ، چون بهمذان رسيذند سلطان دختر خويش را گوهر خاتون كه به حكم ملك داود بوذه بوذ بملك محمّد داذ و ولىعهدش كرد « 5 » و برضاى
هامش
( 1 ) وفاته فى جمادى الاولى سنة 541 ( ر ك به ز ن ص 203 - 204 و آ ا ج 11 ص 77 )
( 2 ) شه ص 589 س 20 و 26 ،
( 3 ) ز ن ص 215 ، آ ا ج 11 ص 69 ،
( 4 ) فقf . 16 b( 5 ) ز ن ص 222 ،