بر ديرى كام خويش منگر * كاقبال خوذش درآرذ از در
سلطان از انبط برفت و بدر رى به آخر رستم فروذ آمذ ، عبّاس باردهن گريخت ، ملك سليمن باستقبال آمذ و زمين ببوسيذ سلطان « 1 » او را بنواخت .
و برى در خدمت مىبوذ و بمجلس و ميدان حاضر مىآمذ ، امير حاجب عبد الرّحمن و ديگر اميران با سلطان گفتند اين ملك براذر تست و براذر پاذشاه خصم ملك باشذ آمن نتوان بوذ كه جماعتى او را بفريبند و بر سر عصيان دارند تا به طرفى روذ و دلمشغولى آرذ ، اين سخن در سلطان اثر كرد بعد از يك ماه سليمان را در آن حجره كه بوذ موقوف فرموذ « 2 » و اين مشورت با عبّاس نموذ او در ترغيب فزوذ ، و عبّاس از اردهن به خدمت آمذ ، و چون جاولى از تاختن بوزابه بازگشت از سلطان موعود بوذ باتابكى پسر خويش ملكشاه كه از عرب خاتون بوذ او را از قلعهء برجين « 3 » 54 بياوردند و بجاولى سپردند ، و سليمان را بمحروسهء فرّحين « 4 » فرستاذند ، و سلطان و امرا با در همذان آمذند و جاولى بجانب آذربيجان رفت سلطان او را تشريف داذ و بخلعت گرانمايه كه لايق چنان فرزانه و يگانهء زمانه باشذ و اكفاى او را از اعيان مثل آن مبذول مامول نبوذ مخصوص گردانيذ ، شعر « 5 »
بدان اى براذر كه از شهريار * بجويذ خرذمند هرگونه كار
يكى آنك پيروز گر باشذ اوى * ز دشمن نتابذ گه جنگ روى
دگر آنك با زيردستان خويش * همان با كهن « 6 » در پرستان خويش
هامش
( 1 ) كذا فى جت و رسالهء جوينى و هو الصواب ظاهرا ، ن ا : زمين ،
( 2 ) تگ ص 466 ، ز ن ص 201 ، و ذلك فى سنة 541 ،
( 3 ) كذا فى ا آ ، قال هى قلعة بين بروجرد و كرج و هى تجاور كرج ( ا آ ج 10 ص 391 و 423 ) ، ن ا : برحين ، رسالهء جوينى : فرزين ، جت : برچين ، و ضبط اين كلمه معلوم نشد ،
( 4 ) اين موضع مكرّرا درf . 116 b( در ما بعد ) مذكور است و از آنجا معلوم مىشود كه نزديك كابله بود كه موضعى بوده است در ميان جرباذقان و همدان ،
( 5 ) شه ص 1456 س 13 - 14 ، 18 - 19 ،
( 6 ) ن ا : كهر