جاولى عذرها خواست و خويشتن را ازين قصد برى كرد ، و سلطان خاصبك را فرموذ تا بميدان روذ و چابكسوارى خوذ بجاولى نمايذ تا سلطان در اعزاز و تقريب و افراز و ترحيب و نواخت او معذور باشذ ، جاولى چون گوى باختن و اسپ تاختن او بديذ انگشت تعجّب بگزيذ و مقرّ شذ كه چنين سوارى نامدار در هيچ ديار نيست ، مثل : من اسهر عين همّته بلغ كنه فكرته ، هركه چشم همّت بيذار دارذ پاى در گردن مراد آرذ ، جاولى خاصبك را تشريف نكو فرموذ از اسپ و طوق و سرافسار مرصّع و كسوتهاى گرانمايه و با خدمت سلطان فرستاذ « 1 » ، شعر « 2 »
كارى كه صلاح دولت تست * در كردن آن مكن عنان سست
و از ميانه بزنگان آمذند ، و ملك سليمن با عبّاس از ناحيت اعلم بانبط « 3 » نزول كرده بوذ با لشكرى بسيار و بوزابه با دو ملك محمّد و ملكشاه پسران سلطان محمود هم آنجا بوذ و لشكر سلطان ازيشان مىشكوهيذند ، سلطان پناه با حضرت رحمن برد و ايشانرا بكس نمىشمرد ، شعر :
هست الحق شفيع كارگشاى * بازگشتن ز كارها بخذاى
شربتى نيست بىگلوگيرى * هيچ گوزينه نيست بىسيرى
راحت و رنج روشن و تاريك * همچو هفده بهژده دان نزديك
چو سلطان مسعود تنگاتنگ ايشان رسيذ چنانك بامداذ وعدهء مصاف بوذ در شب ملك سليمن برى شذ ، عبّاس از آن مستشعر گشت در ساعت
f . 98 a
بر اثر برفت ، چون بوزابه برين خبر وقوف يافت انديشناك شذ و گفت در زير اين حركت ناگاهانى هر آينه انداختهء باشذ ، روز ديگر در خدمت ملكان به راه اصفهان بدر شذ ، سلطان امير جاولى را با لشكرى گران بر اثر ايشان بفرستاذ ، نرسيذ بازگشت « 4 » ، شعر :
هامش
( 1 ) ر ك به رص ذكر سلطان مسعود
( 2 ) از مثنوى ليلى مجنون نظامى « در ختم كتاب » ( خمسه طبع طهران ص 277 )
( 3 ) كذا ضبطه ياقوت فى معجم البلدان
( 4 ) تگ ص 466 ، ز ن ص 201 - 202