كه من بذين بيگار نروم تا خذاوند سر و دست راست محمّد خازن به من فرستذ و جمله امرا درين با او يار بوذند « 1 » ، مثل : ظنّ العاقل اصحّ من يقين الجاهل « 2 » ، بيت :
ظنّ دانا ز دانش نادان * بهتر آمذ در آشكار و نهان
تا بحدّى در آن مبالغت كرد كه سلطان مضطر شذ و محمّد خازن را به زير علم دست و سر جذا كرد و بقراسنقر فرستاذ « 3 » ، شعر :
ز دانا تو نشنيذى آن داستان * كه برگويذ از گفتهء پاستان
عنان بزرگى هر آنكس كه جست * نخستش ببايذ به خون دست شست
قراسنقر بپارس رفت و منكوبرس « 4 » را بشكست و سلجوقشاه را بنشاند « 5 » ، وزارت سلطان بعزّ الملك داذند كه كذخذاى قراسنقر بوذ « 6 » ، چون قراسنقر بپارس نتوانست بوذن منكوبرس « 7 » بازآمذ ، سلجوقشاه رنجور در محفّه مىگريخت او پيش محفّه آمذ زمين را بوسه داذ و گفت من بندهام ولايت از آن تست چرا مىبايذ رفتن ، مثل : من قصر عن السّياسة صغر عن الرّياسة « 2 » ، سلجوقشاه را با شهر برد و بقلعهء سپيذ « 8 » فرستاذ تا آنجا فرمان يافت ، و چون قراسنقر بهمذان به خدمت تخت اعلى رسيذ از سلطان
هامش
( 1 ) ز ن ص 187 و ا آ ج 11 ص 42
( 2 ) فقf . 17 a( 3 ) ذلك فى شوّال سنة 533 ( ز ن ص 187 ) ، و كانت وزارته سبعة اشهر ( ا آ ج 11 ص 42 )
( 4 ) كذا ايضا فى تگ و جت ، مصنّف ظاهرا بوزابه را با منكوبرس اشتباه نموده است ، بوزابه نائب و جانشين منكوبرس بوده است و منكوبرس يك سال پيش ازين ( در سنهء 532 ) در مصاف پنج انگشت ( ا آ : بنجن كشت ) اسير گشته و بامر سلطان مسعود كشته شده بود ( ر ك به ا آ ج 11 ص 39 ) ، بوزابه چون بشنيد كه صاحب او مقتول گشت همهء آن امراى مخالف را كه درين مصاف اسير كرده بود از روى غيظ قتل نمود و يكى ازيشان پسر قراسنقر بود و گويند كه يكى از بواعث لشكر كشيدن او بر بوزابههمين خواهش انتقام بود ( ر ك به ا آ ج 11 ص 39 - 40 و 46 )
( 5 ) ز ن ص 188 و ا آ ج 11 ص 46
( 6 ) ز ن ص 187 و ا آ ج 11 ص 42
( 7 ) بوزابه - ظ ، ر ك به ز ن ص 189 و ا آ ج 11 ص 46
( 8 ) ز ن : اسفيد دز ( ص 189 ) ، ا آ : القلعة البيضاء ( ج 11 ص 46 )