الهلك « 1 » ، راى بذ زوال ملك و خطر هلك آورذ ، سلطان بفرموذ تا از جهت او سراپرده و نوبتى زذند و باحترام [ و ] بحرمت فروآوردند و اسباب مطبخ و شرابخانه همه ترتيب كردند ، پس سلطان روى بآذربيجان نهاذ بمراغه جمعى ملاحدهء مخاذيل در نوبتى خليفه شذند و درجهء شهادت يافت « 2 » ، شعر :
( ايا دانشى مرد بسيار هوش * دگر چاذر آزمندى مپوش
كه تخت و كله چون تو بسيار ديذ * ازين داستان چند خواهى شنيذ
رسيذى بجايى كه بشتافتى * سرآمذ مراد آرزو يافتى ) « 3 »
تو گيتى چهسازى كه خوذ ساختست * جهاندار ازين كار پرداختست « 4 »
f . 95 b تو اى پير پردخت كن سر ز باذ * كه جز مرگ را كس ز ماذر نزاذ « 5 »
( جهاندار پيش از تو بسيار بوذ * كه تخت مهى را سزاوار بوذ
فراوان غم و شاذمانى شمرد * برفت و جهان ديگريرا سپرد
اگر بارهء آهنينى بپاى * سپهرت بسايذ نمانى بجاى ) « 6 »
( ترا تنگ تابوت بهرست [ و ] بس * خورذ گنج تو ناسزاوار كس
نگيرذ ز تو ياذ فرزند تو * نه نزديك خويشان و پيوند تو
ز ميراث دشنام يا بى تو بهر * همه زهر شذ پاسخ پاى زهر ) « 7 »
چنين بوذ تا بوذ چرخ دوان * بانديشه رنجه چدارى روان
و سلطان از آذربيجان با همذان آمذ و لشكرى گران ببغداذ كشيذ كه راشد پسر مسترشد سر لشكركشى داشت ميخواست كه بانتقام پذر بيرون آيذ « 8 » ، مثل : الحقد صدأ القلوب و اللّجاج سبب الحروب « 1 » ، كينه زنگار
هامش
( 1 ) فقf . 18 a( 2 ) 18 ذى القعده سنة 529 ( ا آ ج 11 ص 16 - 17 ، ز ن ص 177 - 178 )
( 3 ) شه ص 198 س 18 - 20
( 4 ) ايضا ص 350 س 19
( 5 ) ايضا ص 154 س 13 ، مصراع اوّل : جهان را چنين است ساز و نهاد
( 6 ) ايضا ص 30 س 15 - 17
( 7 ) ايضا ص 1421 . س 5 - 7
( 8 ) ر ك به ا آ در حوادث سنهء 530 ( ج 11 ص 22 ) ، ز ن ص 179