رهى كز خذاوند سر بركشيذ * از اندازه برتر نبايذ بريذ
چه ناخوش بوذ دوستى با كسى * كه مايه ندارذ ز دانش بسى
هر آنكس كه او گم كنذ راه خويش * بذ آيذ بذانديش را كار پيش « 1 »
وفا چون درختى بوذ ميوهدار * كجا هر زمانى نو آيذ ببار « 2 »
و زمستان ديگر بجانب بغداذ رفت و آنجا محمّد خزانهدار را وزارت داذ « 3 » ، و او مردى متهوّر و قوىبازو بوذ باكفايت و شهامت امرا را فرونمىگذاشت و حرمت نمىداشت « 4 » و به قدر و اندازهء لشكر نانپاره مى داذ ، امراى حضرت نامه باتابك قراسنقر نبشتند كه اين وزير بر ما استخفاف مىكنذ و سلطانرا بر تو متغيّر كرده است و اگر بوقت خويش تدبير او كرده نبايذ استيلا زيادت يابذ ، شعر :
چو كارى كه امروز بايذت كرد * بفردا رسذ زو برآرند گرد
گلستان كه امروز باشذ ببار * تو فردا چنى گل نيايذ به كار « 5 »
هرآنكس كه با تو نگويذ درست * چنان دان كه او دشمن جان تست « 6 »
جمله لشكر بر خصمى او يك كلمه بوذند ، حكمت : من لبث ثياب الكبر احبّ النّاس دوام ذلّته و من ركب مطيّة الظّلم كرهوا ايّام دولته « 7 » ، [ شعر ] :
هركه بر مردمان سراندازذ * جان سرش را ز تن دراندازذ
ور پريشان كنذ تنك خرذى * زو نيارند ياذ جز ببذى
f . 96 b
اتابك قراسنقر در خدمت سلجوقشاه از آذربيجان بيامذ و بر اعلم بگذشت بمرغزار سگ فروذ آمذ كه سلطان او را نامزذ كرده بوذ كه بپارس روذ و براذرش سلجوقشاه را بملكى بنشانذ ، قراسنقر از مرغزار سگ پيغام فرستاذ
هامش
( 1 ) شه ص 965 س 22
( 2 ) ايضا ص 981 س 23 ،
( 3 ) ذلك فى سنة 533 و محمّد خزانهدار هو كمال الدّين محمّد بن على الخازن ( ز ن ص 186 )
( 4 ) ر ك به ز ن ص 186 و ا آ ج 11 ص 42
( 5 ) شه ص 224 س 17
( 6 ) ايضا ص 2084 س 18
( 7 ) فقf . 14 b