تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
قراسنقر در خدمت [ بعضى از امرا ] « 1 » بذو نيز هم قاصد فرستاذند ، سلطان مسعود مبادرت نموذ و داود را فرصت فايت ببوذ ، مثل : اشدّ
f . 95 a
الغصص فوت الفرص « 2 » ، سخت غصّهءيست فوت فرصت . و چون سلطان از حلوان بگذشت راهها ببرف آگنده بوذ و دمه و سرما بغايت ، شتران فراپيش داشتند تا راه مىكوفتند و سواران بر اثر مىآمذند تا ناگاهى بهمذان رسيذ و امرا دست‌بوس كردند ، شعر « 3 »
گرامىتر از ديذه آن را شناس * كه ديذه بديدنش دارذ سپاس
سلطان مسعود بر تخت نشست و بكام دل پيوست و داود را ولى عهد كرد و گوهر خاتون دختر خوذ را بذو داذ « 4 » ، مثل : لا تقطع قريبا و ان كفر و لا تأمن عدوّا و ان صغر « 2 » ، شعر :
از خويش مبر اگرچه دشمن باشذ * و آمن مشو ارچه خوار و ريمن باشذ
و بر اثر سلطان خليفه المسترشد باللّه از بغداذ بيرون آمذ به قصد كهستان و عراق و خوراسان ، مثل : لا خير فى عزم بلا حزم « 2 » ، خير نيست در عزم نه بجزم ، سلطان داود و اتابك قراسنقر موعود بوذند كه بذو « 5 » پيوندند ، چون خليفه از دينور بگذشت بپنج انگشت سلطان مسعود بذو رسيذ ملاقات افتاذ امراى بغداذ جمله هزيمت شذند « 6 » ، امير المؤمنين بر سر تلّى ايستاذ سلطان امير حاجب تتار را بفرستاذ تا او را زمين بوس كرد و نگاه داشت ، مثل : زلّة الرّأى تأتى على الملك و تؤدّى الى
هامش
( 1 ) يعنى كسانى كه بر مخالفت مسعود بودند ، ر ك به تگ ص 464 ، ( 2 ) فقf . 26 b( 3 ) شه ص 50 ( 4 ) تگ ص 464 ( 5 ) يعنى بخليفه ولى اين وعده بايفاء نرسيد زيرا كه خليفه چنان كه موعود بود بدينور نرفت ( ا آ ج 11 ص 15 ) ( 6 ) اين مصاف در رمضان سنهء 529 وقوع يافت ( ر ك به ا آ ج 11 ص 14 - 16 و ز ن ص 176 - 177 ) بداى مرك ( ا آ : دايمرج ) در حوالى همدان ، و مصافى كه به پنج انگشت ( ا آ : بنجن كشت ) واقع شد در سنهء 532 در ميان سلطان مسعود و ملك داود بود ( ر ك به ا آ ج 11 ص 39 ) ، و چون داى مرك و پنج انگشت با همديگر نزديك بوده‌اند احتمال دارد كه بواسطهء مصاف ثانى الذّكر مصنّف داى مرك را بپنج انگشت تعبير نموده است ،