f . 94 b
كه گيتى سپنجست پر آى و رو * كهن شذ يكى ديگر آرند نو « 1 »
چنان دان كه بر كس نمانذ جهان * يكى دان همى آشكار و نهان
برين بند بر باش و مگريز ازين * بجز بر ره راست مسپر زمين
كه اين تخت شاهى فسونست و باذ * برو جاوذان دل نبايذ نهاذ « 2 »
( نشانى كه مانذ همى از تو باز * برآيذ برو روزگارى دراز
نبايذ كه باشذ جز از آفرين * كه پاكىنژاذ آورذ پاك دين
تو مگذار هرگز ره ايزذى * كه نيكى ازويست و هم زو بذى ) « 3 »
سلطانى عالم دوست درويش بخشاى عدل فرماى بوذ از بزه دور و از جهل نفور ، [ مثل ] : ما غنم من اثم و لا نبه من سفه ، از تنعّم و تكلّف محترز بوذى و با ديوانگان و مرغان انسى داشتى ، از شكار سيرى نداشتى و بتنها شير كشتن ماهر و دلير بوذ و اسپى آزموذه خاص اين كار را داشت ، و تا بتاريخ سنهء سبع و سبعين [ و خمس ماية ] مؤلّف اين كتاب ديذ كه آن اسپ بنوبت بسر تربهء سلطان آوردندى ، و در مصافها بذات مبارك خوذ حمله بردى « 4 » ، ذخيره ننهاذى و خزانهءش اغلب اوقات فارغ بوذى و حملها كه از اطراف رسيذى هم در بارگاه ببخشيذى ، شعر « 5 »
ماييم درين جهان چمانيم و چران * بخشيم و خوريم و ياذ ناريم غمان
نه مال « 6 » رها كنيم « 6 » و نه خان و نه مان * چون عمر نمىمانذ گو هيچ ممان
و چون براذرش سلطان طغرل بهمذان در سراى علاء الدّولة فرمان يافت او ببغداذ بوذ ، امراى عراق مسرعى فرستاذند و پيغام داذند كه چه نشينى براذرت طغرل از دنيا كرانه كرد و ما بندگان نگران و منتظر وصول ركاب همايون و رايت ميمونايم ، سلطان داود بتبريز بوذ اتابك
هامش
( 1 ) شه ص 167 س 5
( 2 ) ايضا ص 175 س 24
( 3 ) ايضا ص 176 س 9 - 10 ، 15
( 4 ) ر ك به مرثيهء سلطان از سيّد اشرف در ما بعد
( 5 ) از سلطان طغرل بن ارسلان ( ر ك به تگ ص 477 )
( 6 - 6 ) تگ : بما ماند